مقاله

بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
لوگوی سایت

 

موانع پیشرفت ایران ( قسمت دوم )

در ادامه مقاله به بررسی عواملی که به اعتقاد اینجانب موانع مهمی در پیشرفت  ایران به حساب می آیند می پردازم .

بیکاری و تنبلی :

 متاسفانه و با گذشت  زمان کم کاری و راحت طلبی در فرهنگ ما ایرانیان  به صفتی پسندیده تبدیل شده است . به گونه ای که در محاوره های روز مره می شنویم زمانی که فردی قصد دارد از خوش شانسی دوستش در کار و حرفه اش  صحبت کند ، محاسن شغل او را کم کاری و راحتی و ساعات کم بر می شمرد و این رفتاری است که به هزار و یک دلیل وارد فرهنگ ما شده و در آمال و آرزوهای کودکان نیز رد پاهایی از آن به چشم می خورد . مثلا دانش آموزان دبستانی هم زمانی که می خواهند از شغل دلخواه خود صحبت کنند راحتی و کار کم را از محاسن شغل دلخواه خود در آینده بر می شمرند .  حال مشخص نیست که این  ارزش به دلیل عدم رعایت حقوق  قانونی  کارمندان  و کارگران  در طول سالهای گذشته ایجاد شده و یا به دلیل مشاهده افراد زیادی که بدون زحمتی زیاد و به قول معروف تنها با یک تلفن به ثروتهای کلان دست یافته اند، به هر دلیل تا زمانی که ایرانیها  شیفته کار کم و در آمد بالا هستند نمی توان امیدی به پیشرفت و بهبودی مردم داشت .

رو راست نبودن با مردم :

آقای احمدی نژاد ،
شم عموم مردم هرگز اشتباه نمی کند . زمانی که مردم احساس کنند مسؤو لان با آنان رو راست نیستند و آنگونه که سخن می گویند عمل نمی کنند و همانند مردم زندگی نمی کنند  و به اصطلاح با عامه مردم فرسنگها فاصله دارند ، انگیزه ای برای بهبود وضعیت جامعه ای که در آن زندگی می کنند نخواهند داشت ، چرا که تصور می کنند این جامعه متعلق به آنان نیست و  سهمی هر چند اندک در این جامعه ندارند . سخن را  در این  باب طولانی نمی کنم   زیرا هم شما و هم من میدانم که منظور از این کلام چیست .

به هر حال آقای احمدی نژاد ،  هم شما خوب می دانید موانع پیشرفت کشور ما چیست و هم مردم . به اعتقاد من اگر قرار است سؤالی هم پرسیده شود بهتر است سؤالی باشد که پاسخ آن برای اکثریت افراد مجهول باشد ،  نه سؤالی که قاطبه مردم و حتی کودکان دبستانی نیز پاسخ آن را نا گفته می دانند .

زهرا فراهانی

22 فروردین 1386

 


 

موانع پیشرفت ایران(قسمت اول)

آقای احمدی نژاد ، رئیس جمهور محترم ایران

در این مقاله بر آنم تا موانع پیشرفت کشور عزیزمان ایران را از نگاه شخصی خود به رشته تحریر در آورم . این موانع را می توان در چند بخش تقسیم بندی کرد :

مانع قبیله گرائی :

آقای رئیس جمهور ، شاید یکی از مهمترین موانع پیشرفت ایران عزیز ما ، قبیله گرائی وفامیل دوستی ما ایرانیان باشد . ما ایرانیها بصورت ذاتی به قوم و قبیله ای که از آن برخاسته ایم وابستگی و تعلق خاطراعتیاد گونه داریم و همین مانع ، سد بزرگی در پیشرفت همه جانبه کشور ماست . نمونه آن را هم براحتی می توان در انتصابات و عزل و نصبهای مدیران در رده های مختلف مشاهده کرد . یک مدیر پس از انتصاب خود در پست حدید ، تا زمانی که افرادی از قوم و قبیله خود در اطرافش وجود داشته باشد به دیگر  شایستگان  پیرامون خود حتی با وجود لیاقت بیشترآنان  توجه نخواهد کرد . این مساله، سابقه طولانی در کشور ما داشته و با تغییر نظامهای دولتی نیز تغییری در این رویه و سنت غلط ایجاد نشده است . متاسفانه در شرایطی که قرآن کریم ، عصبیت و قبیله گرائی را صفتی مذموم برای انسانها برمی شمرد اما این ویژگی سالهاست که در کشور ما به صورت امری عادی و طبیعی در آمده است .

مانع تبعیض :

      آقای احمدی نژاد ، به نظر من هیچ چیز به اندازه تبعیض قائل شدن میان انسانها ، انگیزه های پیشرفت را در میان مردم یک کشور از بین نمی برد . زمانی که انسانها مشاهده کنند در برابر کار یکسانی که انجام می دهند پاداش غیر یکسانی در یافت می کنند نا خود آگاه انگیزه های طبیعی برای کار و تلاش بیشتر را از دست خواهند داد . در چنین شرایطی نمی توان از انسانها توقع داشت با عشق و شور به کار و فعالیت بپردازند و از جان خود برای بهبود وضعیت پیرامونی بهره ببرند  و این به معنای پس رفت  مداوم جامعه خواهد بود و نتیجه ای جز رکود و عقب ماندگی ببار نخواهد آورد .

گرامیداشت تصنعی علم :

آقای رئیس جمهور ، وقتی در کشور ما از نکوداشت مقام علم و عالم سخن به میان می آید ، بیش از نیمی از آن در حد تعارف و مبالغه و بخش ناچیزی از آن حقیقت و پایبندی است . ما در شرایطی از اهمیت علم و توجه به آن سخن می گوئیم که  صاحبان اصلی عرصه علم و معرفت در جامعه ا در جایگاه واقعی خود قرار ندارند و به تحقیقات و فعالیتهای آنان وقعی نهاده نمی شود . بسیاری از محققان در راهروهای پر پیچ و خم در انتظار گرفتن کمک مالی برای انجام پروژه های علمی خود هستند و ما از اهمیت علم در پیشرفت کشور داد سخن می دهیم .

 

بی توجهی به ساحت معلم :

آقای رئیس جمهور ، مطابق احادیث معصومین علیهم السلام ، آنچه که کودک در کودکی می آموزد هرگز از ذهنش محو نخواهد شد . زمانی که معلم که سکاندار اصلی علم و معرفت در جامعه است با انواع مشکلات مالی دست به گریبان است و این مساله در نوع تدریس او بصورتی مستقیم یا غیر مستقیم اثر می گذارد ، چگونه می توان انتظار تربیت شاگردانی را داشت که عمر خود را در جستجوی معرفت و کمال سپری کنند . بیهوده نیست که دانش آموزان در پاسخ به سؤال تکراری علم بهتر است یا ثروت ؟ گزینه دوم را برمی گزینند و در بیان دلیل انتخاب هم وضعیت معلمین خود را بیان میکنند .

خود شیفتگی :

تجربه نشان داده ما ایرانیان به نوعی خود شیفتگی عجیب و غریب  گرفتاریم و تا این خود شیفتگی  را معالجه نکنیم راهی به سوی پیشرقت و تکامل نخواهیم داشت . به عنوان مثال ، بساری از ما ایرانیان براحتی حق خواهر و برادر دینی خود را در صفهای عادی همانند صف نان و شیر سلب می کنیم و آنگاه دم از تمدن 2500 ساله میزنیم که : ما ایرانیان دارای تمدنی طولانی در حیات بشری هستیم . با همه احترامی که برای گذشتگان و اثار بجا مانده از دوران گذشته قائلم  بر این باورم که اگر همچنان بر گذشته اصرار ورزیم و از پیرامون خود غافل شویم ، دیری نمی پاید که از بسیاری کشورهای عقب مانده کنونی هم عقب خواهیم افتاد .
در نوشته های بعدی به موارد دیگر اشاره خواهم کرد ان شاء الله

زهرا فراهانی
15 فروردین 1387

 


 

عوامل سقوط و انحطاط حكومتها از ديدگاه نهج‏البلاغه


همواره و در طول تاریخ حیات بشری ، پیشرفت یا  عقب ماندگی جوامع تابعی از رفتار و عملکرد دولتها و حکومتهای حاکم بر آن است  . به گونه ای که ارتباط کاملا مستقیمی بین  رفتار حکومتها و وضعیت مردم در هر جامعه وجود دارد . در مقاله زیر به علل سقوط و انحطاط حکومتها از دید امام علی علیه السلام پرداخته شده است .
مسلم است که علل انحطاط حکومتها مستقیما بر  زندگی مردمی که در آن حکومت  میزیند تاثیری مستقیم دارد :
"حكومت از ديدگاه اسلام در تمام ابعاد آن چهره‏اي متفاوت از ديگر مكاتب دارد كه اين نگاه ناب را مي‏توان از نهج البلاغه به گونه‏اي شفاف و عميق بيرون كشيد. مفهوم، ضرورت ايجاد و خاستگاه حكومت اسلامي از مباحث بسيار مهمي است كه با تبيين آن مي‏توان تفاوت عميق جايگاه واقعي حكومت را در نظام اسلامي با ديگر نظامهاي بشري كاملاً دريافت و در آن صورت است كه صحت و سقم قوانين حكومتي كه بر اساس اين جايگاه پايه‏ريزي شده است بدرستي مشخص مي‏گردد. پيشگفتار اين پژوهش به بررسي اين مسأله از نگاه نهج البلاغه پرداخته است.
همواره عوامل مختلفي در ظهور و زوال هر پديده مؤثرند. بي شك حكومت نيز از اين اصل مستثني نيست و ظهور و سقوط آن تابع عوامل اصلي و فرعي است.
قطعا شناسايي عوامل سقوط يك حكومت و پيشگيري از آن، جامعه اسلامي را از انحطاط دور كرده، به سوي اهداف حقيقي نظام سوق خواهد داد.
اين پژوهش به آن دسته عوامل مهم و اساسي پرداخته است كه در سقوط و انحطاط حكومتي نقش اصلي را ايفا مي‏كنند؛ البته روشن است كه عوامل جزئي نيز در صورت بروز عوامل اصلي رخ مي‏نمايند و مؤثر مي‏افتند.
كليد واژه‏ها:
نهج البلاغه، حكومت اسلامي، عوامل سقوط و انحطاط
جايگاه حكومت اسلامي
مفهوم حكومت:
مفهوم حكومت از ديدگاههاي مختلف قابل طرح است. تاريخ بشر پيوسته دريافتهاي مختلفي از مفهوم حكومت داشته است. در مواقعي مفهوم حكومت چنان از جايگاه حقيقي خود دور شده است كه جز مفهوم سلطه‏گري، خود رأيي و خودكامگي به خود نگرفته است. بر اين اساس، حكومت براي حكمرانان به معناي حكمفرمايي بوده است.
اما مفهوم حكومت در نهج‏البلاغه و انديشه امام علي عليه‏السلام جز به مفهوم مديريت، خدمت هدايت و محبت نيست و اين مفهوم بزيبايي تمام در سخن و عمل امير مؤمنان عليه‏السلام جلوه يافته است. اشعث بن قيس كه از زمان حكومت خليفه سوم به استانداري آذربايجان منصوب شده بود، از حكومت برداشتي جز سلطه‏گري بر امت نداشت. لذا امام عليه‏السلام خطاب به او مي‏نويسد: «انّ عملك ليس لك بطعمة ولكنّه في عنقك أمانة و أنت مسترعي لمن قدمك ليس لك أن تفتات في رعيّة. لا تخاطر إلاّ بوثيقة و في يدك مالٌ من مال الله عزّ و جل و أنت من خزانه حتي تسلّمه إليّ و لعليّ الا أيكون شرّولاتك لك و السلام1؛ «همانا كاري كه به عهده توست، طعمه‏اي برايت نيست؛ بلكه امانتي است بر گردنت و آن كه تو را بدان كار گمارده، نگهباني امانت را به عهده‏ات گذارده است و تو پاسخگوي آني نسبت به آن كه مرا دست توست. اين حق براي تو نيست كه در ميان مردمان به استبداد و خود رأيي عمل نمايي و به كاري دشوار جز با دستاويز محكم درآيي و در دست تو مالي از مالهاي خداي عزّ و
جل است و تو آن را خزانه‏داري تا آن را به من بسپاري. اميد دارم براي تو بدترين واليان نباشم. والسلام.»
امير مؤمنان عليه‏السلام در اين نامه آن ذهنيت قديمي و رايج از مفهوم حكومت را طرد ميكند و در مقابل حكومت را چون امانتي مسؤوليت آور در دست حكمران معرفي مي‏كند كه پاسداري از آن و پاسخگويي در برابرش جزو حقوق مسلّم امت بر گردن والي مي‏باشد. و اين مسؤوليت براساس نيابت الهـي است؛ چرا كه همه چيز از آن حق تعالي است.
در جاي ديگر حضرت چنين فرموده است: إنّ السلطان لأمين الله في الارض و مقيم العدل في البلاد و العباد و وزعته في الارض؛ «همانا زمامدار، امين خدا در زمين و بر پا دارنده عدالت در جامعه و عامل جلوگيري از فساد و گناه در ميان مردم است.»1
امام عليه‏السلام در اين فرمايش بر فهم درست از حكومت و مديريت سخت تأكيد مي‏نمايد كه كارگزاران حكومتش با دريافت صحيح از كارگزاري، بدين امر اهتمام ورزند. در عهدنامه مالك اشتر نيز چنين مي‏نويسند: و لا تقولنّ إني مؤمر آمر فأطاع فإنّ ذلك إذعانٌ في القلب و منهكة للدين و تقرّبٌ من الغير؛2«مبادا بگويي من اكنون بر آنان مسلّطم. از من فرمان دادن است و از آنان اطاعت كردن! كه اين عين راه يافتن فساد در دل و خرابي دين و نزديك شــدن تغييــر و تحــول
(در قدرت) است.»
عوامل سقوط و انحطاط حكومتها از ديدگاه نهج‏البلاغه
1ـ عدم اطاعت و فرمانبرداري از رهبري جامعه
الف ـ رهبران واقعي و الهي جامعه
بي شك هر جامعه‏اي نيازمند رهبر و امام است: لابد للناس من امير برّ أو فاجر؛ قطع؛ مردم ـ چه نيكوكار و چه بدكارـ به زمامدار نيازمندند. ضرورت وجود رهبر ديني در رأس يك حكومت اسلامي از مسلمات دين مبين اسلام است. اولين و والاترين رهبر، نبي مكرم اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بوده است. ايشان پس از خود عترت عليهم‏السلام را رهبران امت اسلامي و در حديث مستند و متواتر ثقلين آنان را همتا و عِدل واقعي قرآن كريم معرفي كردند.
در همين راستا امام علي عليه‏السلام اهل‏بيت عليهم‏السلام را جايگاه اسرار الهي و اساس و پايه دين معرفي مي‏نمايد: هم موضع سرّه و لجأ أمره و عيبة علمه و موئل حكمه و كهوف كتبه و جبال دينه، بهم أقام انحناء ظهره و أذهب ارتعاد فرائضه1؛ «آل پيغمبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله جايگاه اسرار خدايند و پناهگاه فرمانش، ظرف علم اويند و مرجع احكامش، پناهگاه كتابهاي خدايند و كوههاي استوار دين او، خدا به وسيله آنان خميدگي پشت دين را راست كرد و ارزشهاي وجود آن را از ميان برد.
در جايي ديگر حق و شايستگي امامت و وصايت را مختص آنان برمي‏شمرد: لا يقاس بآل محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله من هذه الأمة أحد و لا يسوّي بهم من جرت نعمتهم عليه أبدا، هم أساس الدين و عماد اليقين، إليهم يفي‏ء الغالي و بهم بلحق التالي و لهم خصائص حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثة2؛ «در اين امت هيچ‏كس را با آل محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مقايسه نتوان كرد و كساني را كه مرهون نعمتهاي ايشان‏اند با ايشان برابر نتوان داشت. آل محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله اساس و پايه دين و ستون ايمان و يقين هستند. دور افتادگان از راه حق به آنان رجوع كرده و واماندگان به ايشان ملحق مي‏شوند، خصايص امامت در آنان جمع و حق ايشان است و بس. و درباره آنان وصيت (رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ) و ارث بردن (از آن وجود محترم) ثابت است.
حضرت عليه‏السلام درباره دو يادگار بجا مانده از پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و نيز ويژگيهاي آنان چنين مي‏فرمايد: «و خلّف فينا راية الحق من تقدمها موق و من تخلف عنها زهق و من لنرمها لحق...3؛ «پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله پرچم حق را درميان ما به يادگار گذارد؛ پرچي كه هركس از آن پيشي گيرد، از دين خارج شود و آن كس كه عقب بماند، هلاك گردد و هركس كه از آن جدا نشود، به او رسد.»
شارحان نهج البلاغه از شيعه و سني گفته‏اند كه مقصود از «رايت حق»، ثقلين يعني قرآن و عترت است.4
مسلم است كه اگر امت اسلامي عترت عليهم‏السلام را رهبران جامعه و امامان خويش برمي‏گزيدند، هرگز دچار شكست و سرگرداني نمي‏شدند. عترت عليهم‏السلام چون چشمه‏هاي زلالي هستند كه با سرعت هرچه تمامتر بايد به سوي آنها شتافت: فأين يتاه بكم، بل كيف تعمهون و بينكم عترة نبيكم و هم أزمة الحق و أعلام الدين و ألسنة الصدق فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن، وردوهم ورود الهيم العطاش5؛ «باز گمراهانه به كجا مي‏رويد؟ چرا سرگردان هستيد؟ در حالي كه عترت پيامبرتان در ميان شماست، آنها زمامهاي حق، پرچمهاي دين و زبانهاي صدق هستند؛ آنها را در بهترين جايي كه قرآن را در آن حفظ مي‏كنيد، جاي دهيد و همچون تشنگاني براي سيراب شدن به سرچشمه زلال آنان هجوم آوريد.»
ابن ابي الحديد، عالم سني مذهب و شارح بزرگ نهج‏البلاغه، در ذيل اين خطبه به حديث ثقلين اشاره و با آيه تطهير تأكيد بر تعيين الهي عترت عليهم‏السلام مي‏كند. و آنگاه به شرح عبارت «أزمة الحق» مي‏پردازد.
وي در ادامه اين مطلب مي‏نويسد: در عبارت «فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن» سرّي بزرگ است. اين بدين معناست كه مكلفان را امر كرد كه دقيقا در تجليل، انقياد و تعظيم در برابر عترت عليهم‏السلام و نيز اطاعت اوامرشان، آنان را جاري مجراي قرآن قرار دهيد؛ يعني با تمسك و تعظيم عترت، آنان را در قلب و سينه خود جاي دهيد؛
همان جا كه قرآن را جاي مي‏دهيد. يا شايد منظور آن باشد كه در بهترين جايگاههايي كه قرآن براي آنها مشخص كرده است، آنان را جاي دهيد.1
در عبارت «وردوهم ورود الهيم العطاش» نيز اين تبعيت روشنتر بيان شده است.
گفته‏اند: «ورودهم» از «ورود» مي‏باشد به معناي حضور نزد آب نوشيدني و «هيم‏العطاش» نيز به معناي شتر عطشان است. منظور از عبارت اين است كه در گرفتن علم و دين از اهل بيت عليهم‏السلام حريص باشيد بمانند حرص شتران عطشاني كه به آب مي‏رسند.2
در اطاعت آنان حتي گامي پس و پيش از آنان هم، خسراني جبران‏ناپذير است و سبب انحراف از جاده هدايت مي‏شود: أنظروا اهل بيت نبيكم فالزموا سمتهم و اتبعوا أثرهم فلن يخرجوكم من هوي ولن يعيدوكم في رديً فإن لبدوا فالبدوا و إن نهضوا فانهضوا و لا تسبقوهم فتضلوا و لا تتأخروا عنهم فتهلكوا3؛ «به اهل بيت پيامبرتان بنگريد، از آن سمت كه آنان گام برمي‏دارند، منحرف نشويد و قدم به جاي قدمشان بگذاريد، آنها هرگز شما را از جاده هدايت بيرون نمي‏برند و به پستي و هلاكت باز نمي‏گردانند. اگر سكوت كنند، سكوت كنيد و اگر قيام كردند قيام كنيد، از آنان پيشي نگيريد كه گمراه مي‏شويد، از آنان عقب نمانيد كه هلاك مي‏گرديد.»
بنابراين رهبران و حاكمان حقيقي امت و جامعه اسلامي، ائمه اطهار عليهم‏السلام هستند. وجود آنان چون ستون است كه اگر حفظ شود، ساختمان از خطرات در امان است.
ب ـ نقش رهبري در زمان غيبت
در زمان غيبت امام معصوم عليه‏السلام ، حاكم جامعه ولي فقيه زمان است كه فرمودند: هو حجتي عليكم و أنا حجة الله؛ «او حجت من بر شماست و من حجت خدايم» لذا ولي فقيه نماينده معصوم عليه‏السلام در زمان غيبت ايشان و مجري فرامين الهي به واسطه ايشان است.
نقش رهبر و جامعه از چنان اهميتي برخوردار است كه ضرورت وجود او در متون ديني ما مورد تصريح و تأكيد فراوان قرار گرفته است: الإمامة نظاما للأمّة و الطاعة تعظيما للإمامة4؛ «امامت نظام امت، و اطاعت از رهبري، بزرگداشت و حفظ امامت است»؛ يعني اگر امت بي امام باشد، داراي انسجام و هماهنگي نمي‏گردد.
حاكم جامعه اسلامي چون رشته تسبيح مي‏ماند كه دانه‏هاي آن را در كنار هم حفظ مي‏كند: مكان القيّم بالأمر مكان النظام من الخرز يجمعه و يضمّه: فإن انقطع النّظام تفرّق الخرز و ذهب، ثمّ لم يجتمع بحذافيره أبدا؛ «جايگاه رهبر چونان ريسماني محكم است كه مهره‏ها را متحد ساخته و به هم پيوند مي‏دهد. اگر اين رشته از هم بگسلد، مهره‏ها پراكنده و هركدام به سويي خواهند افتاد و هرگز جمع‏آوري نخواهند شد.»
بنابراين نقش رهبر يك امت جلوگيري از پراكندگي و تشتت افراد جامعه و ايجاد وحدت ميان آنها در صورت بروز هرگونه اختلافي است. روشن است جامعه‏اي كه مي‏خواهد از هم فروپاشد، ابتدا به سمت تفرقه و اختلاف سوق مي‏يابد؛ لذا طرح ريزيهاي دقيق دشمنان پيوسته بر اين متمركز است كه ميان آحاد جامعه اسلامي اختلاف و تفرقه بيندازند و از آنجا كه با وجود رهبري و ايفاي نقش مذكور، اين طرح به فرجام نخواهد رسيد، پيكان حملات آنان به سوي رهبري نشانه مي‏رود. از اينرو شاهد طرح شبهاتي چون ايجاد مقايسه‏اي يكسان ميان رهبر ديني و نقش يك ديكتاتور سلطنت طلب در رأس يك حكومت هستيم. لذا از يك نظام اسلامي با رهبري ديني يك جامعه تحت استبداد رأي يك مستبد مي‏سازند.
حاكم و رهبر جامعه اسلامي زماني مي‏تواند جايگاه خود را در جامعه عمق بخشد كه آحاد آن جامعه، نقش وي را به عنوان نماينده امام معصوم عليه‏السلام در زمان غيبت بپذيرند و از عمق جان دستوراتش را فرمان برند.
در طول تاريخ اسلام، هر زمان كه نقش رهبر جامعه اسلامي ـ چه امام معصوم عليه‏السلام و چه نمايندگان ايشان ـ از جانب امت اسلامي جدي گرفته نشده و اوامر و فرامين وي چنانكه شايسته است مورد پذيرش آنان قرار نگرفته است، به سقوط و انزواي آن جامعه منجر شده است.
علت اصلي انحراف كوفيان در زمان امام علي عليه‏السلام ، عدم اطاعت ايشان از امامِ خود مي‏باشد كه به بروز و ظهور پيشامدهاي ناگواري انجاميد كه شكست حتمي آنان را تا سالهاي بعد از امام عليه‏السلام به‏دنبال داشت. بلكه مي‏توان گفت از آن پس دروازه خوشبختي به روي آنان بسته شد. به قدرت رسيدن كساني چون حجاج بن يوسف ثقفي ـ كه حضرت پيش از او به اين پيشامد اشاراتي مي‏نمايدـ و قتلها و خونريزيهاي فراوان او كه انسان از يادآوري آن شرم دارد و پيامد آن تثبيت قدرت و حكومت معاويه و واگذار كردن آن به يزيد ملعون و بي تفاوت شدن مردم كوفه و فجايع كربلا همگي برگرفته از همان نافرمانيهايي است كه امت جامعه علوي در قبال امام خود انجام داد: لقد كنت أمس أميرا، فاصبحت اليوم مأمورا، و كنت أمس ناهيا، فأصحبت اليوم منهيا و قد أجببتم البقاء و ليس لي أن أحملكم علي ما تكرهون1؛ «ديروز فرمانده امير شما بودم، ولي امروز فرمانم مي‏دهند، ديروز بازدارنده بودم و امروز مرا بازمي‏دارند، شما زنده ماندن را دوست داريد و من نمي‏توانم شما را به راهي كه دوست نداريد، اجبار كنم.»
در جاي ديگر از نقش خويش به عنوان رهبر جامعه و عملكرد جامعه در برابر ايشان سخن مي‏گويد: ايّها الناس إني قد بثثت لكم المواعظ التي وعظ الأنبياء بها أممهم و أدّيت إليكم ما أدّت الأوصياء الي من بعدهم، و أدّبتكم بسوطي فلم تستقيموا، و حدوتكم بالزوّاجر فلم تستوسقوا. للّه انتم! أتتوقّعون اماما غيري يطأ بكم الطريق و يرشدكم السبيل؟ ألا إنّه قد أدبر من الدنيا ما كان مقبلاً و أقبل منها ما كان مدبرا، و أزمع التّرحال عباد الله الأخيار، و باعوا قليلاً من الدنيا لا يبقي بكثير من الاخرة لا يفني2؛ «اي مردم! من پند و اندرزهايي كه پيامبران در ميان امتهاي خود داشتند، در ميان شما نشر دادم و وظايفي كه جانشينان پيامبران گذشته در ميان مردم خود به انجام رساندند، تحقق بخشيدم. با تازيانه شما را ادب كردم نپذيرفتيد، به راه راست نرفتيد و با هشدارهاي فراوان شما را خواندم، ولي شما جمع نشديد. شما را به خدا! آيا منتظريد رهبري جز من با شما همراهي كند و راه حق را به شما نشان دهد؟ آگاه باشيد! آنچه از دنيا روي آورده بود پشت كرد و آنچه پشت كرده بود روي آورد و بندگان نيكوكار خدا آماده كوچ كردن شدند، و دنياي اندك و فاني را با آخرت جاويدان تعويض كردند.»
حضرت سقوط حكومت خود را پيش‏بيني و به‏دنبال آن علت اين اضمحلال را نيز بيان مي‏فرمايد: ما هي إلاّ الكوفة، أقبضها و أبسطها، إن لم تكوني إلاّ انت تهبّ اعاصيرك فقبحك الله3؛ «اكنون جز شهر كوفه در دست من باقي نمانده است كه آن را بگشايم يا ببندم، اي كوفه اگر فقط تو براي من باشي در برابر اينهمه مصيبتها و طوفانها، چهره‏ات زشت باد!
آنگاه فرمود: به من خبر رسيده كه بسربن ارطاة4 بر يمن تسلط يافته است. سوگند به خدا مي‏دانستم كه مردم شام بزودي بر شما غلبه خواهند كرد.
و به دنبال اين سخن افراد خويش و معاويه را مقايسه مي‏كند:
1ـ آنها در ياري كردن باطل خود وحدت دارند و شما در دفاع از حق متفرقيد.
2ـ شما امام خود را در حق نافرماني كرده و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند.
3ـ آنها نسبت به رهبر خود امانتدار و شما خيانتكاريد.
4ـ آنها در شهرهاي خود به اصلاح و آباداني مشغولند و شما به فساد و خرابي.
اگر من كاسه چوبي آب را به يكي از شما امانت دهم مي‏ترسم كه بند آن را بدزديد.
امام عليه‏السلام چنان از امت خود بيمناك است كه حتي به اندازه سپردن كاسه‏اي چوبي هم، به آنان اطمينان ندارد، چه رسد به پيروي و اطاعت محض آنان. و اين نهايت غربت و مظلوميت امام عليه‏السلام است. حضرتش در ادامه چنين شكوه سر مي‏دهد؛ خدايا! من اين مردم را با پند و تذكرهاي خود خسته كردم و آنها نيز مرا
خسته نمودند. آنها از من به ستوه آمدند و من از آنان به ستوه آمده، دل شكسته‏ام. به جاي آنان افرادي بهتر به من مرحمت فرما و به جاي من بدتر از من به آنها مسلط كن! خدايا دلهاي آنان را آنچنان كه نمك در آب حل مي‏شود، آب كن! به خدا سوگند، دوست داشتم به جاي شما كوفيان، هزار سوار از بني فراس بن غنم1 مي‏داشتم.
امام امت چونان محور آسياب مي‏باشد كه همواره افراد به دور او در گردش منظم هستند، به طوري كه نبايستي هريك از مدار خود انحراف يابد كه زيربناي آن فرو ريزد: «و إنّما أنا قطب الرّحا، تدور عليّ و أنا بمكاني، فاذا فارقته استحار مدارها، و اضطرب ثفالها، هذا لعمرالله الرّأي السؤء...؟ «من چونان محور سنگ آسياب بايد بر جاي خود استوار بمانم تا همه امور كشور، پيرامون من و به وسيله من به گردش درآيد، اگر من از محور خود دور شوم، مدار آن بلرزد و سنگ زيرين آن فرو ريزد.»
پيروي از امام و رهبري، امت را از حيرت و سرگرداني در بحرانهاي حوادث باز مي‏دارد تا نسبت به زمانه خويش و حوادث آن هشيار بوده راه را از بيراهه تميز دهند، همانطور كه قوم بني اسراييل به واسطه تبعيت ننمودن از اوامر حضرت موسي عليه‏السلام به حيرت و سرگرداني دچار گشتند:... لكنّكم تهتم متام بني‏اسراييل و لعمري ليضعفنّ لكم التيه من بعدي أضعافا بما خلّفتم الحقّ وراء ظهوركم و قطعتم الأدني و وصلتم الأبعد، و اعلموا أنكم إن اتّبعتم الداعي لكم، سلك بكم منهاج الرّسول، و كفيتم مؤونة الإعتساف و نبذتم الثّقل الفادح عن الاعناق2؛ «اما چونان امت بني اسراييل در حيرت و سرگرداني فرو رفتيد. به جانم سوگند سرگرداني شما پس از من بيشتر خواهد شد؛ چرا كه به حق پشت كرديد و از نزديكان پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بريده، به بيگانه‏ها نزديك شديد. آگاه باشيد! اگر از امام خود پيروي مي‏كرديد، شما را به راهي هدايت مي‏كرد كه رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله رفته بود، و از اندوه بيراهه رفتن در امان بوديد و بار سنگين مشكلات را از دوش خود برمي‏داشتيد.
ج ـ حقوق متقابل مردم و رهبري
امام و امت در يك جامعه، حقوقي بر گردن يكديگر دارند كه با رعايت آن، جامعه رشد و شكوفايي خود را به سوي صلاح و سعادت خواهد داشت. اين حقوق از يك طرف وظايف امت را در قبال رهبر مشخص مي‏كند و از طرف ديگر جايگاه ويژه رهبر را در سوق دادن جامعه به سوي كمال نشان مي‏دهد: ايّها الناس، إنّ لي عليكم حقا، و لكم علّي حق: فأمأ حقّكم عليّ: 1ـ فالنصيحة لكم؛ 2ـ و توفير فيئكم عليكم؛ 3ـ و تعليمكم كيلا تجهلوا؛ 4ـ و تأديبكم كيما تعلموا3؛ «اي مردم مرا بر شما و شما را بر من حقي واجب شده است؛ حق شما بر من: 1ـ آنكه از خيرخواهي شما دريغ نورزم؛ 2ـ بيت المال را ميان شما عادلانه تقسيم كنم؛ 3ـ شما را آموزش دهم تا بي سواد و نادان نباشيد؛ 4ـ و شما را تربيت كنم تا راه و رسم زندگي را بدانيد.»
و أمّا حقي عليكم: 1ـ فالوفاء بالبيعة؛ 2ـ و النصيحة4 في المشهد و المغيب؛ 3ـ و الإجابة حين أدعوكم؛ 4ـ والطاعة حين آمركم؛ «و اما حق من بر شما اين است كه: 1ـ به بيعت با من وفادار باشيد؛ 2ـ در آشكار و نهان برايم خيرخواهي كنيد؛ 3ـ هرگاه شما را فرا خواندم اجابت كنيد؛ 4ـ و فرمان دادم، اطاعت كنيد.»
آنچه بيش از همه چيز اهميت دارد جنبه اطاعت پذيري جامعه نسبت به اوامر رهبر جامعه اسلامي است كه ثبات اجتماعي لازم را در پي داشته آن را از گزند حملات پنهان و پيداي دشمنان باز مي‏دارد. دو قسمت آخر كلام امام عليه‏السلام دقيقا بيانگر همين جنبه مي‏باشد. اين اطاعت محض همواره جامعه اسلامي را زنده و پويا و هوشيار نگه داشته و از حيله‏هاي مكّارانه دام گستران جامعه اسلامي پرده برمي‏دارد.
از طرف ديگر با اين اطاعت و تبعيت محض، زمينه رشد و تعالي افراد به سوي اهداف مورد نظر اسلام براي سعادت انسان بدرستي آماده مي‏گردد. با پديد
آمدن اين حالت هم استعدادهاي علمي به شكوفايي مي‏رسند و هم استعدادهاي اخلاقي بشر تربيت و تزكيه مي‏يابند؛ همان رسالتي كه پيامبران داشتند: هو الذي بعث في الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة...1
روشن است كه تعليم و تزكيه دو رسالت حقيقي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بوده است كه در آيه كاملاً تصريح گشته و هدف بعثت ايشان هم بر اين دو محور بوده است. كلام امام علي عليه‏السلام در بيان حقوق مردم برايشان نيز دقيقا بر اين نكته مشعر است كه علاوه بر آموزش تعليم، تربيت و به عبارتي تزكيه آنان را عهده‏دار مي‏باشد.
بنابراين امامت و رهبري نظم دهنده جامعه و اطاعت از آن سبب حفظ آن رسالت است: و الإمامة نظاما للامة و الطاعة تعظيما للامامة؛2 «امامت نظام امت و طاعت از رهبري بزرگداشت و حفظ امامت است.
بنابراين از مجموع آنچه گذشت مي‏توان فهميد كه وجود امام و رهبر براي يك جامعه اسلامي از ضروريات مسلم دين اسلام است و در نتيجه بروز هرگونه خدشه در اين امر موجبات سقوط و انحطاط جامعه را فراهم مي‏آورد ؛ لذا تقويت رهبري وظيفه آحاد امت جامعه اسلامي است و اين تقويت جز با پيروي از مقام فوق، عملي نمي‏گردد. و چنانچه جامعه اسلامي به سوي تضعيف اين مقام پيش رود، انحراف و سقوط جامعه حتمي است همانطور كه پس از رحلت رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله جامعه اسلامي دچار مشكلات لاينحلي گشت كه درمان آن حتي سالهاي بعد هم عملي نشد.
2ـ اختلاف و تفرقه
تفرقه و تشتت از مهمترين عوامل انقراض حكومتهاست. آنگاه كه قلوب با هر گرايش سياسي و حزبي با هم يكي شود و زبانها يك چيز بخواهند و دستها با هم بالا روند، مي‏توان انتظار داشت در جامعه‏اي مي‏توانند تحولات بنيادين پديد آورند و نظام حكومتي را كاملاً تغيير دهند.
اسلام از آغاز ظهور، تلاش خود را بر اتحاد و اتفاق مسلمانان متمركز كرده است: و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم اعداء فألّف بين قلوبكم فأصبحتم بنعمته اخوانا...3؛ «همه به ريسمان ـ دين ـ خدا چنگ زنيد و متفرق نشويد و نعمت خدا را به ياد آوريد كه با هم دشمن بوديد، خداوند در قلوب شما الفت و وحدت گرايي را ايجاد نمود و به وسيله نعمت او با هم برادر شديد...»
خداوند متعال تفرقه و تشتت را بشدت نهي كرده است: و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البينات و اولئك لهم عذاب عظيم4؛ «و مانند كساني نباشيد كه بعد از آمدن دلايل روشن، راه تفرقه و اختلاف را پيش گرفتند. آنان گرفتار عذاب دردناك شوند.»
قرآن مجيد از وحدت و ارتباط قلوب با يكديگر به عنوان رمز فلاح و رستگاري ياد كرده مي‏گويد: يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون5؛ «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، شكيبا باشيد و ديگران را به شكيبايي فراخوانيد. صبر داشته باشيد و با يكديگر پيوسته و مرتبط باشيد و تقواي الهي را پيشه كنيد. باشد كه رستگار شويد.»
اختلاف و تشتت قلوب و آرا سبب سستي و ضعف نيرو و قدرت مؤمنان مي‏گردد؛ از اين رو به مؤمنان توصيه مي‏شود، زير پرچم اسلام درآمده امر خداي متعال و رسول او را بدون هيچ عذري پذيرا باشند: اطيعوا الله و رسوله و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم6؛ «خدا و رسول او را اطاعت كنيد و درگيري و نزاع نكنيد كه سست مي‏شويد و قدرتتان زايل مي‏شود.»
امام علي عليه‏السلام يكي از علل شكست كوفيان را بروز تفرقه و حزبگرايي در ميان آن‏ان مي‏داند: ألا و إنّكم قد نفقتم أيديكم من حبل الطاعة... فإن الله سبحانه تعالي قد امتنّ علي جماعة هذه لاأمّة فيما عقد بينهم من جهل هذه الألفة التي ينتقلون في ظلّها و يأوون إلي كنفها، بنعمة لا يصرف احد من المخلوقين لها قيمة لانها ارجح من كل ثمن... و اعلموا أنكم صرتم بعد الهجرة أعرابا و بعد الموالاة أحزابا...7؛ «آگاه باشيد هم اكنون دست از رشته
آمدن اين حالت هم استعدادهاي علمي به شكوفايي مي‏رسند و هم استعدادهاي اخلاقي بشر تربيت و تزكيه مي‏يابند؛ همان رسالتي كه پيامبران داشتند: هو الذي بعث في الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة...1
روشن است كه تعليم و تزكيه دو رسالت حقيقي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بوده است كه در آيه كاملاً تصريح گشته و هدف بعثت ايشان هم بر اين دو محور بوده است. كلام امام علي عليه‏السلام در بيان حقوق مردم برايشان نيز دقيقا بر اين نكته مشعر است كه علاوه بر آموزش تعليم، تربيت و به عبارتي تزكيه آنان را عهده‏دار مي‏باشد.
بنابراين امامت و رهبري نظم دهنده جامعه و اطاعت از آن سبب حفظ آن رسالت است: و الإمامة نظاما للامة و الطاعة تعظيما للامامة؛2 «امامت نظام امت و طاعت از رهبري بزرگداشت و حفظ امامت است.
بنابراين از مجموع آنچه گذشت مي‏توان فهميد كه وجود امام و رهبر براي يك جامعه اسلامي از ضروريات مسلم دين اسلام است و در نتيجه بروز هرگونه خدشه در اين امر موجبات سقوط و انحطاط جامعه را فراهم مي‏آورد ؛ لذا تقويت رهبري وظيفه آحاد امت جامعه اسلامي است و اين تقويت جز با پيروي از مقام فوق، عملي نمي‏گردد. و چنانچه جامعه اسلامي به سوي تضعيف اين مقام پيش رود، انحراف و سقوط جامعه حتمي است همانطور كه پس از رحلت رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله جامعه اسلامي دچار مشكلات لاينحلي گشت كه درمان آن حتي سالهاي بعد هم عملي نشد.
2ـ اختلاف و تفرقه
تفرقه و تشتت از مهمترين عوامل انقراض حكومتهاست. آنگاه كه قلوب با هر گرايش سياسي و حزبي با هم يكي شود و زبانها يك چيز بخواهند و دستها با هم بالا روند، مي‏توان انتظار داشت در جامعه‏اي مي‏توانند تحولات بنيادين پديد آورند و نظام حكومتي را كاملاً تغيير دهند.
اسلام از آغاز ظهور، تلاش خود را بر اتحاد و اتفاق مسلمانان متمركز كرده است: و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم اعداء فألّف بين قلوبكم فأصبحتم بنعمته اخوانا...3؛ «همه به ريسمان ـ دين ـ خدا چنگ زنيد و متفرق نشويد و نعمت خدا را به ياد آوريد كه با هم دشمن بوديد، خداوند در قلوب شما الفت و وحدت گرايي را ايجاد نمود و به وسيله نعمت او با هم برادر شديد...»
خداوند متعال تفرقه و تشتت را بشدت نهي كرده است: و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البينات و اولئك لهم عذاب عظيم4؛ «و مانند كساني نباشيد كه بعد از آمدن دلايل روشن، راه تفرقه و اختلاف را پيش گرفتند. آنان گرفتار عذاب دردناك شوند.»
قرآن مجيد از وحدت و ارتباط قلوب با يكديگر به عنوان رمز فلاح و رستگاري ياد كرده مي‏گويد: يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون5؛ «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، شكيبا باشيد و ديگران را به شكيبايي فراخوانيد. صبر داشته باشيد و با يكديگر پيوسته و مرتبط باشيد و تقواي الهي را پيشه كنيد. باشد كه رستگار شويد.»
اختلاف و تشتت قلوب و آرا سبب سستي و ضعف نيرو و قدرت مؤمنان مي‏گردد؛ از اين رو به مؤمنان توصيه مي‏شود، زير پرچم اسلام درآمده امر خداي متعال و رسول او را بدون هيچ عذري پذيرا باشند: اطيعوا الله و رسوله و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم6؛ «خدا و رسول او را اطاعت كنيد و درگيري و نزاع نكنيد كه سست مي‏شويد و قدرتتان زايل مي‏شود.»
امام علي عليه‏السلام يكي از علل شكست كوفيان را بروز تفرقه و حزبگرايي در ميان آن‏ان مي‏داند: ألا و إنّكم قد نفقتم أيديكم من حبل الطاعة... فإن الله سبحانه تعالي قد امتنّ علي جماعة هذه لاأمّة فيما عقد بينهم من جهل هذه الألفة التي ينتقلون في ظلّها و يأوون إلي كنفها، بنعمة لا يصرف احد من المخلوقين لها قيمة لانها ارجح من كل ثمن... و اعلموا أنكم صرتم بعد الهجرة أعرابا و بعد الموالاة أحزابا...7؛ «آگاه باشيد هم اكنون دست از رشته
اطاعت كشيديد و با زنده كردن ارزشهاي جاهليت دژ محكم الهي را درهم شكستيد، درحالي كه خداوند بر اين امت اسلامي بر «وحدت و برادري» منت گذارده بود كه در سايه آن زندگي كنند، نعمتي بود كه هيچ ارزشي نمي‏توان همانند آن تصور كرد... بدانيد كه پس از هجرت دوباره چونان اعراب باديه‏نشين شده‏ايد و پس از وحدت و برادري به احزاب گوناگون تبديل شده‏ايد. از اسلام تنها نام آن و از ايمان جز نشاني نمي‏شناسيد.
امام عليه‏السلام در اين كلام نوراني به چند عامل مهم در انحراف و سقوط مردم كوفه و امت اسلامي، اشاره مي‏فرمايد:
1ـ عدم اطاعت از رهبري
2ـ زنده كردن ارزشهاي جاهلي و كم‏رنگ كردن ارزشهاي اسلامي
3ـ از بين رفتن وحدت و برادري ميان خود و از دست دادن ارزش تأليف قلوب
4ـ حزب گرايي و چند دستگي
5ـ فسخ ارزشهاي اسلامي و باقي ماندن نام اسلام
هريك از علل فوق، همچون حلقه زنجير به هم پيوسته‏اند. جاي تعجب آنجاست كه شاهد پراكندگي اهل حق در دفاع از حق و استواري اهل باطل بر حمايت از باطل خود باشيم. اين غصه‏اي بس دردناك است كه در زمان حضرت بارها از زبان مبارك ايشان خطاب به مردم شنيده شد: فيا عجبا! عجبا و الله يميت القلب و يجلب الّهمّ من اجتماع هؤلاء القوم علي باطلهم و تفرّقكم عن حقّكم! فقحبا لكم و ترحا، حين صرتم غرضا يرمي!1... ؛«شگفتا! شگفتا! به خدا سوگند اين واقعيت قلب انسان را مي‏ميراند و دچار غم و اندوه مي‏كند كه شاميان در باطل خود وحدت دارند و شما در حق خود متفرقيد. زشت باد روي شما و از اندوه رهايي نيابيد كه آماج تير بلا شديد...»
«... به من خبر رسيده كه «بسربن ارطاة» بر يمن تسلط يافته است، سوگند به خدا مي‏دانستم كه مردم شام بزودي بر شما غلبه خواهند كرد؛ زيرا آنها در ياري كردن باطل خود وحدت دارند و شما در دفاع از حق متفرقيد!»2
بنابراين عامل پيروزي در كثرت يا قلت جمعيت نيست بلكه اتحاد و استقامت در راه آرمان و هدف است: ... و العرب اليوم و إن كانوا قليلاً، منهم كثيرون بالاسلام، عزيزون بالاجتماع! فكن قطبا و استدر الرّحا بالعرب3؛ «عرب امروز گرچه از نظر تعداد اندك اما با نعمت اسلام فراوانند و با اتحاد و هماهنگي عزير و قدرتمندند.»
خداوند متعال دلهاي مسلمانان را به جهت ايمان آوردن به پروردگار متعال به هم نزديك فرمود كه اگر تمام ساكنان زمين مي‏خواستند چنين الفتي را در قلوب مؤمنين بوجود آورند نمي‏توانستند چنين كنند: «و الّف بين قلوبهم لو أنفقت ما في الارض جميعا ما ألّفت بين قلوبهم و لكنّ الله ألّف بينهم إنّه عزيز حكيم.»4
وحدت و اتحاد نعمت ارزشمند و عظيمي است كه خداي تعالي به مسلمانان عطا كرد و آنان نيز بايد منزلت و قدر اين لطف الهي را بشناسند و به هر بهايي آن را از دست ندهند كه: لئن شكرتم لأزيدنّكم ولئن كفرتم إنّ عذابي لشديد5؛ «اگر شكر نعمت بجاي آريد بر نعمت شما مي‏افزايم و اگر كفران كنيد به عذاب شديد گرفتار مي‏كنم.»
3ـ دنياطلبي
توجه به دنيا و مظاهر دنيوي و اندوختن مال و ثروت از جمله عوامل سقوط و انحطاط دولتها بوده است. دنياطلبي و دنياگرايي ممكن است در دو حوزه اساسي نمود داشته باشد:
1ـ حوزه سران و دولتمردان جامعه
2ـ حوزه افراد جامعه
دنياطلبي سران شكاف عظيمي بين آنان و افراد جامعه پديد مي‏آورد؛ به‏طوري كه قشر مستضعف امت اسلامي سردمداران خويش را تافته جدا بافته پنداشته و كم كم از ياري و حمايت آنان دست برمي‏دارند و از طرفي اين صفت ناپسند از دلسوزان آنان منفعت طلباني مي‏سازد كه هيچگاه رنج و درد اقشار ضعيف جامعه خويش را درك نمي‏كنند.
پرهيز پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و امام علي عليه‏السلام و ديگر ائمه اطهــار عليهم‏السلام از دنياگرايي و دنياطلبي و همنشيني آنان با تهيدستان و نيازمندان نه از باب فقر و عدم توانايي در به‏دست آوردن ثروت، كه به جهت درك رنج مردم ناتوان بود.
قرآن مجيد گاهي از سران زياده‏طلب يك قوم به عنوان «ملأ» ياد نموده و آنان را مسؤول طغيان و كفر مي‏داند: «و قال الملأ من قومه الذين كفروا و كذّبوا بلقاء الاخرة و اترفناهم في الحيوة الدنيا ما هذا إلا بشر مثلكم1... ؛ «و سران قوم او همانها كه كافر شدند و ديدار قيامت را تكذيب كردند و در زندگي دنيا آنها را خوش قرار داديم و گفتند: اين چيزي جز يك انسان مانند شما نيست... .
حضرت موسي عليه‏السلام به درگاه الهي مي‏نالد: ربّنا إنّك اتيتَ فرعون و ملأه زينة و اموالاً في الحيوة الدنيا ربّنا ليضلّوا عن سبيلك...2؛ «خدايا به فرعون و سران حكومتي و اطرافيان او زينت و ثروت دادي تا مردم را از راه تو گمراه كنند... »
واژه ديگري كه قرآن براي دنياطلبان مذموم به كار برده است، «مترف» يا اشتقاقات آن است: و ما ارسلنا في قرية من نذير الا قال مترفوها انّا بما أرسلتم به كافرون و قالوا نحن اكثر اموالاً و اولادا و ما نحن بمعذّبين3 ؛ «و هيچ پيامبري را به سرزميني نفرستاديم مگر اينكه «خوشگذرانان» آن ديار گفتند: ما به آنچه شما برايش فرستاده شده‏ايد كافر هستيم و ما داراي اموال و اولاد بيشتري هستيم و ما عذاب نخواهيم شد.
و إذا اردنا ان نهلك قريته امرنا مترفيها ففسقوا فيها محقّ عليها القول فدمّرناها تدميرا4؛ «و وقتي اراده مي‏كنيم مردم سرزميني را نابود كنيم، ثروتمندان خوشگذران آن را امر مي‏كنيم گناه كنند سپس حكم (نابودي) آنها مي‏رسد و محقق مي‏شود، پس بتحقيق آنها را نابود مي‏كنيم.»
امام علي عليه‏السلام نيز فرمانداران را از مرفّه‏طلبي و دنياگرايي و اشرافيت نهي مي‏كردند و بدقت مراقب آنان بودند. پس در نامـــه‏اي به يكي از فرمانـــداران خود ـ عثمان بن حنيف ـ مي‏نويسند: أما بعد، يابن حنيف! فقد بلغني أنّ رجلاً من فتية اهل البصرة دعاك الي مأدبة خأسرعت إليها تستطاب لك الألوان و تنقل إليك الجنان. و ما ظننت أنك تجيب الي طعام قوم عائلهم مجفو و غنيّهم مدعوّا. فانظر الي ما تقضمه من هذا المتضم5؛ «اي پسر حنيف! به من گزارش داده‏اند كه مردي از سرمايه‏داران بصره تو را به ميهماني خويش فراخوانده و تو به سوي آن شتافته‏اي. خوردنيهاي رنگارنگ براي تو آورده و كاسه‏هاي پر غذا پي در پي جلوي تو نهاده‏اند؛ گمان نمي‏كردم مهماني مردمي را بپذيري كه نيازمندانشان با ستم محروم شده و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شده‏اند، انديشه كني كجايي و بر سر كدام سفره مي‏خوري؟»
آنگاه امام عليه‏السلام از سيره خويش در اين راه سخن مي‏گويند: «آگاه باش هر پيروي را امامي است كه از او پيروي مي‏كند، و از نور دانشش روشني مي‏گيرد. آگاه باش! امام شما از دنياي خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضايت داده است. بدانيد كه شما توانايي چنين كاري را نداريد، اما با پرهيزكاري و تلاش فراوان و پاكدامني و راستي مرا ياري دهيد. پس به خدا سوگند! من از دنياي شما طلا و نقره‏اي نيندوخته،و از غنيمتهاي آن چيزي ذخيره نكرده‏ام، بر دو جامه كهنه‏ام نيفزودم و از زمين دنيا حتي يك وجب را در اختيار نگرفتم و دنياي شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچيزتر است... .
من اگر مي‏خواستم، مي‏توانستم از عسل پاك و از مغز گندم و بافته‏هاي ابريشم براي خود غذا و لباس فراهم كنم؛ اما هيهات كه هواي نفس بر من چيره گردد و حرص و طمع مرا وا دارد كه طعامهاي لذيذ برگزينم؛ در حالي كه در حجاز يا يمامه كسي باشد كه به قرص ناني نرسد و يا هرگز شكمي سير نخورد، يا من سير بخوابم و پيرامونم شكمهايي كه از گرسنگي به پشت چسبيده و جگرهاي سوخته وجود داشته باشد... .
آيا به همين رضايت دهم كه مرا اميرالمؤمنين خوانند و در تلخيهاي روزگار با مردم شريك نباشم و در سختيهاي زندگي الگوي آنان نگردم؟
آفريده نشدم كه غذاهاي لذيذ و پاكيزه مرا سرگرم سازد؛ چونان حيوان پرواري كه تمام همت او علف و يا چون حيوان رها شده كه شغلش چريدن و پركردن شكم بوده و از آينده خود بي خبر است!...»
توجه و تعمق در همين بيانات نوراني درس بزرگي براي همه كارگزاران و متوليان جامعه اسلامي است كه با تأسي به مولايشان عليه‏السلام از زخارف دنيوي دوري جويند و در فكر كساني باشند كه حتي
قرص ناني براي خوردن ندارند؛ در اينصورت است كه احساس همدردي و دلسوزي در آنان تحريك شده و در پي رفع مشكلات جامعه مي‏افتند. در ادامه همين خطبه امام عليه‏السلام حيله‏ها و نيرنگهاي دنيا را بيان مي‏كنند و با دعوت به انديشيدن در احوالات آنان كه به گور رفته و دنيا را واگذارده‏اند، هشدار لازم را جهت دوري از دنيا مي‏دهد و آنگاه از وضعيت خويش در دنيا مي‏گويد كه چگونه مهار دنيا در دستان اوست نه مهار او در دست دنيا و در نهايت مي‏فرمايد: «پس، از خدا بترس اي پسر حنيف! و به قرصهاي نان خودت قناعت كن تا تو را از آتش دوزخ رهايي بخشد.»
توجه به زخارف دنيوي علاوه بر آثار سوء فردي سبب انحراف افراد جامعه به سوي دنيا گرايي و در نتيجه ويراني جامعه مي‏گردد؛ و إنّما يؤتي خرابُ الأرض من اعواز أهلها، و إنّما يعوز أهلها لإشراف أنفس الولاة علي الجمع...1؛ «اما ويراني زمن (كشور) تنها به اين علت است كه كشاورزان و صاحبان زمين فقير مي‏شوند و بيچارگي وفقر آنها به خاطر آن است كه زمامداران به جمع اموال مي‏پردازند و... »
حضرت در طول زمامداري خويش پيوسته غير از نكوهش دنيا و رابطه خود با آن و نيز تذكر به زمامداران خويش مبني بر دوري جستن از ثروت اندوزي و دنياگريزي، با يادآوري چگونگي زندگي و سلوك پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و ديدگاه ايشان نسبت به دنيا سخن مي‏گويند.2
حوزه دوم: مردم و دنياطلبي
بديهي است نه تنها گرايش سردمداران به سوي ثروت اندوزي و دنياطلبي مذموم است بلكه اگر اين مشكل دامنگير امت اسلامي هم گردد خطرزا بوده و باعث شكست و انحطاط حكومت اسلامي مي‏شود.
حضرت در خطبه 133 در بيان علل سقوط مردم و جامعه به چند عامل اشاره مي‏فرمايد؛ از جمله به جمع‏آوري ثروت در اين بين اشاره مي‏فرمايد: و تعاديتم في كسب الاموال؛ «و در جمع‏آوري ثروت به دشمني پرداختيد.»
اگر امتي پس از دنيا گريزي، دچار تغيير و دگرگوني گشت و به جاي پرداختن به ارزشهاي معنوي به دنيا روي آورد، به بيان حضرت از سعادت و رستگاري بي‏بهره خواهند ماند: «فأنّ الناس قد تغيّر كثير منهم عن كثير من خطّهم، فمالوا مع الدنيا و نطقوا بالهوي و إنّي نزلت من هذا الأمر منزلاً معجبا...3 ؛ «همانا بسياري از مردم تغيير كردند و از سعادت و رستگاري بي بهره ماندند، به دنيا پرستي روي آورده از روي هواي نفس سخن گفتند. كردار اهل عراق مرا به شگفتي وا داشته است كه مردمي خودپسند در چيزي گرد آمدند، مي‏خواستم زخم درون آنها را مداوا كنم، پيش از آنكه ناعلاج گردد.
پس دنياپرستي چون مرضي است كه اگر زود علاج نگردد، تبديل به زخم عميقي مي‏شود كه علاج آن را غير ممكن مي‏سازد و صاحب آن را هلاك مي‏گرداند؛ فإنما أهلك من كان قبلكم أنهم منعوا الناس الحقّ فاشتروه و أخذوهم بالباطل فاقتدوه4؛ «همانا ملتهاي پيش از شما به هلاكت رسيدند بدان جهت كه حق مردم را نپرداختند، پس دنيا را با رشوه دادن به دست آوردند و مردم را به راه باطل بردند و آنان اطاعت كردند.
دنيا پرستي از جمله گامهاي شيطاني است كه انسان با روي آوردن به آن، گام به گام به سوي ديگر عوامل هلاكت پيش مي‏رود كه به برخي در اين خطبه اشاره شده است:
1ـ نپرداختن حق مردم
2ـ به دست آوردن ثروت از طريق نامشروع
3ـ گمراه نمودن مردم و بردن آنها به سوي باطل
سه عنصر فوق نشأت گرفته از همان حس دنياطلبي و ثروت اندوزي صاحبان آن است كه مسلما شيطان گام به گام انسانها را به سوي نيستي مي‏برد: و لا تتّبعوا خطوات الشيطان5؛ «از گامهاي شيطان پيروي نكنيد.»
دنياطلبي يكباره انسان را متحول نمي‏كند؛ بلكه بتدريج وي را به سوي خلافهايي مي‏كشاند كه سقوط حتمي اش را در پي دارد. به همين دليل دنياطلبي چون گردابي است كه هرچه آدمي در آن پا گذارد بيشتر فرو مي‏رود؛ به همين دليل
حضرت پيوسته دنيا را نكوهش و خود را از آن دور مي‏كند. البته منظور حضرت از دنيا حبّ دنيا و مظاهر آن است كه انسان را به نافرماني و ستمگري وامي‏دارد و تا سر حد تجاوز به حقوق ديگران پيش مي‏برد؛ اما اگر از دنيا نيكو و براي ذخيره اخروي استفاده شود، قطعا جايگاهي مناسب خواهد بود؛ همچنان كه رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏فرمايند: الدنيا مزرعة الاخرة؛ «دنيا مزرعه آخرت است.»
4ـ سير ارتجاعي و مسخ ارزشها
انگيزه تبديل حكومت غير اسلامي به جامعه‏اي اسلامي با روي آوردن به ارزشهاي ديني و رويگرداني از آنچه كه با اين ارزشها منافات دارد، آغاز مي‏گردد و به سر انجام مي‏رسد. بديهي است كه ارزشهاي اسلامي سبب پابرجايي حكومت ديني با وجود تمام مشكلات خواهد بود: إن الذين قالوا ربّنا الله ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائكة ألاّ تخافوا و لاتحزنوا... ؛1 «آنانكه گفتند محققا پروردگار ما خداست و بر اين ايمان پايدار ماندند، فرشتگان بر آنها نازل شوند كه ديگر هيچ ترس و حزني از گذشته نداشته باشيد...»
چنانچه ارزشهاي ديني در جامعه كم‏رنگ يا بي‏رنگ مي‏شوند و افراد جامعه در برابر اين مسأله بي‏تفاوت باشند، بايد انتظار سقوط و انحطاط جامعه را داشت. بنابراين چه بسا حفظ يك حكومت اسلامي به مراتب مهمتر و ارزشمندتر و سخت‏تر از اصل ايجادي آن باشد.
تأسف بيشتر آنجاست كه هماناني كه براي پيروزي حكومت اسلامي، جامه دريده و جان و مال و فرزند داده‏اند، به نقطه‏اي برسند كه با دست خويش ثمره زحمات خود و ديگران را يكسره بر باد دهند.
اين تحول و تقلب دروني، خاص همه انسانهاست. در زمان ائمه معصوم عليه‏السلام بخصوص امام علي عليه‏السلام بسياري از دوستان و ياران حضرت پس از مدتي به صف دشمنان پيوستند.
حضرت در بيانات خود بدقت به اين امر اشاره مي‏كردند و به موعظه و پند امت مي‏پرداختند تا شايد دلهاي آماده، از گمراهي و غفلت به در آيند: عباد الله، إنّكم ـ و ما تأملون من هذه الدنيا ـ أشوياي مؤجّلون و مدينون مقتضون: أجل منقوص و عمل محفوظ، فربّ دائب مضيّع و ربّ كادح خاسر و قد أصبحتم في زمن لا يزداد الخير فيه إلاّ إدبارا و لا الشّرقية إلا إقبالاً و لا الشيطان في هلاك الناس إلا طمعا2... ؛ «بندگان خدا! شما و آنچه از اين دنيا آرزومنديد، مهمانهايي هستيد كه مدتي معين براي شما قرار داده شده است؛ بدهكاراني كه مهلت كوتاهي براي پرداخت داريد. همه اعمال شما حفظ مي‏شود. چه بسيارند تلاشگراني كه به جايي نرسيدند و زحمتكشاني كه زيان ديدند! در روزگاري هستيد كه خوبي به آن پشت كرده، مي‏گذرد و بدي بدان روي آورده، پيش مي‏تازد و طمع شيطان در هلاكت مردم بيشتر مي‏گردد. هم اكنون روزگاري است كه ساز و برگ شيطان تقويت شده، نيرنگ و فريبش همگاني و به‏دست آوردن شكار براي او آسان است... كجايند خوبان و صالحان شما؟ كجايند آزاد مردان و سخاوتمندان شما؟ كجايند پرهيزكاران در كسب و كار؟... فساد آشكار شد، نه كسي باقي مانده كه كار زشت را دگرگون كند و نه كسي كه از نافرماني و معصيت باز دارد. شما با چنين وصفي مي‏خواهيد در خانه قدس الهي و جوار رحمت پروردگاري قرار گيريد؟... نفرين بر آنان كه امر به معروف مي‏كنند و خود آن را ترك مي‏نمايند و نهي از منكر كنند و خود مرتكب آن مي‏شوند.»
حضرت عليه‏السلام با توصيف وضعيت افراد زمانه خود گويي علت سقوط جامعه انساني را بيان مي‏دارد: واعلموا رحمكم الله أنّكم في زمان القائل فيه بالحق قليل و اللسان عن الصدق كليل و اللازم للحق ذليل أهله معتكغون علي العصيان، مصطلحون علي الإدهان، فتاهم عارم و شائبهم آثم و عالمهم منافق و قارنهم مماذق، لا يعظّم صغيرهم كبيرهم و لا يعول غنيّهم فقيرهم3؛ «خدا شما را رحمت كند، بدانيد كه همانا شما در روزگاري هستيد كه گوينده حق، اندك و زبان از راستگويي عاجز، و حق طلبان بي ارزشند و مردم گرفتار گناه و به سازشكاي همداستانند، جوانانشان بد اخلاق و پيرمردانشان گنهكار و عالمانشان دورو و نزديكانشان سودجويند، نه خرد سالان، بزرگان را احترام كنند و نه توانگرانشان،
دست مستمندان را مي‏گيرند.»
مگر چه مدت زمان از رحلت رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏گذشت كه امت اسلامي دچار چنين امراض روحي و اخلاقي گشت. مگر قرآن، اين كتاب الهي در دست آنها نبود؟! مگر جان پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، امام علي عليه‏السلام ـ اين قرآن ناطق ـ ميانشان نبود كه چنين سركش شدند و به ارمغان الهي رسول خدا پشت كردند و ارزشهاي اسلامي را ضد ارزش مي‏خوانند؛ به طوري كه از دين چيزي باقي نماند.
وقتي قوانين و پيمانهاي الهي به خاطر منافع شخصي افراد زير پا گذاشته شود، پايه‏هاي حكومت به تزلزل و سستي مي‏گرايد و به جاي نزول رحمت و بركات قدسي بايد شاهد نقمت و انتقام الهي بود: و قد تزون عهود الله صقوفته فلا تعضبون! و أنتم لنقض ذمم آبائكم تأتفون و كانت امور الله عليكم ترد، و عنكم تصدر و إليكم ترجع فمكنّتم الطلّقة من منزلتكم و ألقيتم إليهم أزمّتكم و أسلمتم امور الله في أيديهم1... ؛ «با آن همه بزرگواري و كرامت هم اكنون مي‏نگريد كه قوانين و پيمانهاي الهي شكسته شده است؛ اما خشم نمي‏گيريد؛ درحالي كه اگر پيمان پدرانتان نقض مي‏شد، ناراحت مي‏شديد. شما مردمي بوديد كه دستورات الهي ابتدا به دست شما مي‏رسيد و از شما به ديگران ابلاغ مي‏شد و آثار آن باز به شما برمي‏گشت؛ اما امروز جايگاه خود را به ستمگران واگذارديد و زمام امور خود را به دست بيگانگان سپرديد و امور الهي را به آنان تسليم كرديد؛ آنهايي كه به شبهات عمل مي‏كنند و در شهوات غوطه‏ورند، به خدا سوگند! اگر دشمنان، شما را در زير ستارگان آسمان بپراكنند، باز خداوند شما را براي انتقام گرفتن از ستمگران گرد مي‏آورد.»
اميدواري به انسانهايي كه پس از قوت و صلابت به سوي سستي و ضعف روي آورده و تن خواهي را بر خداخواهي ترجيح مي‏دهند و تنها به شعار ـ نه عمل ـ اكتفا مي‏كنند، همانند آن است كه با كندترين پيكان و تيري شكسته روي به عرصه پيكار پا گذارد، كه قطعا جز شكست و فرار در پي نخواهد داشت.
«بدانيد كه افراد ضعيف و ناتوان هركز نمي‏توانند ظلم و ستم را دور كنند و حق جز با تلاش به دست نمي‏آيد... به خدا سوگند، فريب خورده آن كس كه به گفتار شما مغرور شود كسي كه به اميد شما به سوي پيروزي رود، با كندترين پيكان به ميدان آمده است و كسي كه بخواهد دشمن را به وسيله شما هدف قرار دهد با تيري شكسته تيراندازي كرده است... راستي شما را چه مي‏شود؟ دارويتان چيست؟ و روش درمانتان كدام است؟ مردم شام نيز همانند شمايند؟ آيا سزاوار است شعار دهيد و عمل نكنيد؟ و فراموشكاري بدون پرهيزكاري داشته، به غير خدا اميدوار باشيد؟2»
اين ضعفها همگي ناشي از همان دين‏گرايي و ثروت اندوزي، منفعت‏طلبي و پول پرستي است كه پس از مدتي از تشكيل حكومت اسلامي دامنگير امت و سردمداران مي‏گردد.
بنابراين اگر ميل به تبديل ارزشها در امت اسلامي به‏وجود آيد و اين ميل بتدريج به مرحله عمل برسد، دشمنان اسلام را به كمين مي‏نشاند تا با مسخ ارزشها حكومت ديني را فرو پاشند كه: إن الله لا يغيّر ما بقوم حتي يغيّروا ما بأنفسهم ؛ «قطعا خدا حال هيچ قومي را دگرگون نخواهد كرد تا زماني كه خود آن قوم حالشان را تغيير دهند.»
و اين وعده الهي حق است و سنت تاريخي اقوام و گذشتگان نيز نشانگر همين مطلب است. اميدواريم خداوند متعال امت اسلام را از بي تفاوتي و روي آوردن به ارزشهاي منفي باز دارد و در مسير هدايت خاص خويش قرار دهد.
5ـ جهاد در راه خدا
ارزش جهاد در قرآن كريم بسيار مورد تأكيد و اهميت قرار گرفته است. خداوند متعال اجر و ثوابي براي مجاهدان در راه خدا قرار داده كه براي ديگران قرار نداده است: فضل الله المجاهدين بأموالهم و أنفسهم علي القاعدين درجة... فضّل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما3؛ «خداوند مجاهدان را كه با مال و جان خود در راه خدا پيكار مي‏كنند، بر كساني كه بر جاي خود نشسته‏اند برتري داده است؛ و مجاهدان را بر نشستگان با پاداشي عظيم برتري داده است... .»
خريدار متاع اين مجاهدان، ذات
حق‏تعالي است: إنّ الله اشتري من المؤمنين أنفسهم و أموالهم بأنّ لهم الجنة يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا...؛ «خداوند از مؤمنان جان و مالشان را خريده است تا بهشت براي آنان باشد كه در راه خدا قتال مي‏كنند، مي‏كشند و كشته مي‏شوند. اين و عده حقي است كه در تورات، انجيل و قرآن آمده است.
جهاد در اسلام، جنبه تدافعي دارد و سيره بزرگان هم اينگونه بوده است كه مسلمانان آغازگر جنگ نباشند: لا تقاتلوهم حتي يبدؤوكم ؛ «با آنان نجنگيد مگر آنكه ابتدا آنان شروع كنند.»
حضرت جهاد را دري از ابواب جنّت برمي‏شمرد: الجهاد باب من ابواب الجنة1؛ «جهاد، دري از درهاي بهشت است.
چنانچه مسلمانان از جهاد با دشمن خودداري كنند و از خود ضعف و ناتواني نشان دهند، رد پاي دشمن را قطعا در درون جامعه خود باز كرده‏اند: ألا وإنّي قد دعوتكم الي قتال هؤلاء القوم ليلاً و نهارا و سرّا و اعلانا و قلت لكم. اغزوهم قبل أن يغزوكم، فوالله ما غزي قوم قطّ في عقر دارهم الاّ ذلّوا فتواكلتم و تخاذلتم حتي شنّت عليكم الغارات و ملكت عليكم الاوطان2 ؛«آگاه باشيد، شب و روز پنهان و آشكار شما را به مبارزه با شاميان دعوت كردم و گفتم پيش از آنكه آنها با شما بجنگند با آنان نبرد كنيد. به خدا سوگند هر ملتي كه درون خانه خود مورد هجوم قرار گيرد، ذليل خواهد شد. اما شما سستي نشان داديد و خواري و ذلت پذيرفتيد تا آنجا كه دشمن پي در پي به شما حمله و سرزمينهاي شما را تصرف كرد.
حضرت در آخرين فرازهاي اين خطبه از سستي و سركشي امت خود در ترك جهاد چنان مي‏نالد كه اندوهش بر دل ساعتها باقي مي‏ماند. صريحا مي‏فرمايند: خدا شما را بكشد كه دل من از دست شما پرخون و سينه‏ام از خشم شما مالامال است.
امام عليه‏السلام عامل شكست كوفيان و پيروزي و غلبه شاميان را در ترك و عدم پيروي رهبر خود در رفتن به سوي جهاد برمي‏شمرد: «به خدايي كه جانم در دست اوست، شاميان بر شما پيروز خواهند شد، نه از آن رو كه از شما به حق سزاوارترند، بلكه در راه باطلي كه زمامدارشان مي‏رود. شتابان فرمان بردارند و شما در گرفتن حق سستي مي‏ورزيد. هر آينه ملتهاي جهان صبح مي‏كنند ـ در حالي كه از ستم زمامدارانشان در ترس و وحشت هستند ـ من صبح مي‏كنم در حالي كه از ستمگري پيروان خود وحشت دارم. شما را براي جهاد با دشمن برانگيختم، اما كوچ نكرديد! حق را به گوش شما خواندم، ولي نشنيديد و در آشكار و نهان شما را دعوت كردم اجابت نكرديد... آيا حاضران غايب مي‏باشيد؟ يا بردگاني در شكل مالكان؟...
حضرت آنان را كه ترك جهاد كنند، به حاضراني تشبيه مي‏كند كه غايبند؛ زيرا از نظر روحي فاقد ارزشند و فقط جسمشان حيات دارد. اينان حتي اگر ادعاي مالكيت و برتري هم كنند از آنجا كه اسير هواي نفسند، همچون بردگاني در اسارت نفس خود مي‏باشند.
ترك جهاد و سرپيچي از دستور رهبر به هنگام صف آرايي در برابر دشمن موجب بروز ضعف و ناتواني در امت مي‏شود كه با ياران باطل قابل تعويض خواهنــد بود، آنهم 10 نفر به يك نفــر، 10 نفر از پيروان حق با يك نفر اهل باطل و اين بدان جهت است كه ايمان قوي در مسلمان سبب تقويت بنيه جسماني و روحي او مي‏شود و اگر اين نيروي قوي از او سلب گردد، بر او نمي‏توان اعتماد و تكيه نمود: «صبحگاهان كجيهاي شما را راست مي‏كنم، شامگاهان به حالت اول برمي‏گرديد، چونان كمان سختي كه نه كسي قدرت راست كردن آن را دارد و نه خودش قابليت راست شدن را داراست. اي مردمي كه بدنهايتان حاضر و عقلهاي شما پنهان و افكار و آرايتان گوناگون است... به خدا سوگند دوست دارم معاويه شما را با نفرات خود مانند مبادله درهم و دينار با من سودا كند؛ 10 نفر از شما را بگيرد و يك نفر از آنها را به من بدهد!»
در ادامه همين خطبه مي‏فرمايد: «اهل كوفه! گرفتار شما شده‏ام سه چيز داريد و دو چيز نداريد: كرهايي با گوشهاي شنوا، گنگهايي با زبان گويا، كوراني با چشمان بينا، نه در روز جنگ از آزادگانيد و نه هنگام سختي و بلا برادران يكرنگ
مي‏باشيد. تهيدست مانيد. اي مردم! شما چونان شتران دور مانده از ساربان مي‏باشيد، كه اگر از سويي جمع‏آوري شوند، از ديگر سو پراكنده مي‏گردند.
به خدا سوگند، مي‏بينم كه اگر جنگ سخت شود و آتش آن شعله گيرد و گرمي آن سوزان، پسر ابوطالب را رها مي‏كنيد و مانند جدا شدن زن حامله ـ پس از زايمان‏ـ از فرزندش، هريك به سويي مي‏گريزيد...»
حضرت در صحنه‏هاي مختلف از نافرماني كوفيان در عدم پذيرش و حركت به جهاد مي‏نالد و آن را برابر با ذلت مي‏داند و از خدا در قبال پذيرش اين ذلت امت خود مرگ و جدايي را طلب مي‏نمايد و براستي براي شيرمردي كه در جنگهاي صدر اسلام چنان رشادتها مي‏آفريد و هرگز در جهاد در راه خدا، ذره‏اي ضعف و زبوني و سكون به خود راه نمي‏داد، بسي سخت و سنگين مي‏آيد كه زير بار چنين ذلّتي رود و در برابر معاويه و يارانش عقب نشيني كند: احمد الله علي ما قضي من امر و قدّر من فعل و علي ابتلائي بكم أيتها الفرقة التي إذا امرت لم تطع و اذا دعوت لم تجب إن أمهلتم خفتم و إن حوربتم خرتم و... ما تنتظرون بنصركم و الجهاد علي حقّكم؟ الموت أو الذّل لكم؟ فا الله لئن جاء يومي ليفرّقنّ بيني و بينكم و أنا لصحبتكم قال و بكم غير كثير لله أنتم1 ؛ «خدا را بر آنچه خواسته و هر كار كه مقدر فرموده ستايش مي‏كنم، او را بر اين گرفتار شدنم به شما كوفيان مي‏ستايم. اي مردمي كه هرگاه فرمان دادم، اطاعت نكرديد و هر زمان كه شما را دعوت كردم، پاسخ نداديد؛ هرگاه شما را مهلت مي‏دهم در بيهودگي فرو مي‏رويد و در هنگامه جنگ سست و ناتوانيد ... براي پيروزي منتظر چه چيز هستيد؟ چرا براي گرفتن حق خود جهاد نمي‏كنيد؟ آيا در انتظار مرگ يا ذلت هستيد؟ به خدا سوگند اگر مرگ من فرا رسد ـ كه حتما خواهد رسيدـ بين من و شما جدايي خواهد افتاد؛ در حالي كه من از همنشيني با شما ناراحتم و حضورتان براي من بي فايده بوده است.
6ـ فقر و بي عدالتي
بروز فقر و بيچارگي در ميان اقشار ضعيف جامعه بين آنان و رهبران جامعه شكافي عميق ايجاد مي‏كند. شكافي كه بيش از آنكه براي توده‏هاي محروم ضررآفرين باشد، براي سردمداران آنان زيان دارد. فقر از عوامل بسيار مهم در سقوط حكومتهاست؛ همانطور كه موج انقلابها هم از توده‏هاي ضعيف مردمي برخاسته است.
اگر فقر و تهيدستي افراد جامعه را به خود مشغول سازد، بتدريج شاهد بي‏رنگ شدن ارزشهايي هستيم كه حكومت بر پايه‏هاي آن بنا شده است. مشغوليت دائم به تأمين معاش و نگراني از فقر و بيچارگي شيوع بسياري از خلافهاي اخلاقي را بدنبال خواهد داشت؛ لذا فقر در روايات به مثابه‏ئ كفر و مرگ تلقي شده است. رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏فرمايند: كاد الفقر أن يكون كفرا ؛ و نيز : الفقر، الموت الأكبر2 ؛ فقر مرگ بسيار بزرگي است.
حضرت علي عليه‏السلام به پسر خود محمدبن حنيفه مي‏فرمايد: إني أخاف عليك الفقر3؛ «من از فقر بر تو مي‏ترسم»
اگر فقر و تهيدستي در حدي باشد كه انسان را از ايمان خود دور نكند و زندگي وي را تحت الشعاع قرار ندهد، چه بسا پسنديده تلقي گردد و بتوان آن را امتحان الهي فرض نمود: و لنبلونكم بشي‏ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الأنفس و الثمــرات و بشّر الصابريـن4؛ «و البته شما را به سختيهايي چون ترس، گرسنگي و نقصان اموال و نفوس و آفات و زراعت بيازماييم و بشارت و مژده آسايش از آن سختيها به صابران باد.»
ولي آنگاه كه فقر از حد و مرز خود بگذرد، بايد احساس خطر كرده؛ زماني كه كاخهاي زراندوزان بالا رود و از آن رهبران جامعه شود و فاصله طبقاتي بين اقشار مختلف مردم پديد آيد.
ويراني ظاهري و باطني جامعه (انحطاط ارزشهاي فرهنگي ـ اخلاقي) دور از انتظار نيست: و إنّما يؤتي خراب الارض من اعواز أهلها5 ؛ «به طور قطع ويراني يك سرزمين از فقر و تهيدستي مردم آن كشور است.» (كلمه «اعواز» از «عوز» گرفته شده يعني فرد، نيازمند به چيزي است كه آن را به دست نمي‏آورد.)6
حضرت هنگامي كه از اقشار و اصناف مختلف جامعه سخن مي‏فرمايد، درباره گروه مستضعفان و محرومان چنين سفارش مي‏نمايد: «ثم الله الله في الطبقة السفلي من الّذين لا حيلة لهم، من المساكين و المحتاجين و أهل البؤسي و الزّمني فإن في هذه الطبقة قانعا و معترّا و احفظ لله ماستحفظك من حقّه فيهم و اجعل لهم قسما من بيت مالك... ؛ «سپس خدا را! خدا را! در خصوص طبقات پايين و محروم جامعه كه هيچ چاره‏اي ندارند و عبارتند از: زمين گيران، نيازمندان، گرفتاران و دردمندان. همانا در اين طبقه محروم، گروهي خويشتنداري كرده، و گروهي به گدايي دست نياز برمي‏دارند، پس براي خدا پاسدار حقي باش كه خداوند براي اين طبقه معين فرموده... »
«امام ادامه مي‏دهند: همواره در فكر مشكلات آنان باش و از آنان روي برمگردان، بويژه به امور برخي از آنان بيشتر رسيدگي كن كه از كوچكي به چشم نمي‏آيند و ديگران آنان را كوچك مي‏شمرند و كمتر به تو دسترسي دارند.
ـ براي اين گروه، از افراد مورد اطمينان و خدا ترس و فروتن، فردي را انتخاب كن تا پيرامونشان تحقيق و مسائل آنان را به تو گزارش كنند. سپس در رفع مشكلاتشان به گونه‏اي عمل كن كه در پيشگاه خدا عذري داشته باشي...
ـ بخشي از وقت خويش را به كساني اختصاص ده كه به تو نياز دارند تا شخصا به امور آنان رسيدگي كني.
ـ در مجلس عمومي با آنان بنشين
ـ سربازان و ياران و نگهبانان خود را از سر راهشان دور كن تا سخنگوي آنان بدون اضطراب با تو گفتگو كند.
ـ من از رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بارها شنيدم كه مي‏فرمود: «ملتي كه حق ناتوانان را از زورمندان بي اضطراب و بهانه‏اي باز نستاند، رستگار نخواهد شد.»
ـ درشتي و سخنان ناهموار آنان را برخود هموار كن.
ـ تنگ خويي و بزرگ بيني را از خود دور ساز تا خدا درهاي رحمت خود را به روي تو بگشايد.
ـ آنچه به مردم مي‏بخشي بر تو گوارا باشد و اگــر چيزي را از كســي بازداري، با مهرباني و پوزش خواهي همراه باشد.
حقيقتا بيانات حضرت در اين فرازهاي دلنشين روشنگر راه همه رهبران و زمامداران جامعه اسلامي است و اگر وظايف بين رعيت و زمامدار رعايت گردد، هيچگاه جامعه رو به زوال نخواهد رفت؛ چرا كه توده مردم كه از قشر ضعيف جامعه هستند، ستون دين و پشتيبان حكومتند: و إنّما عماد الدين و جماع المسلمين و العدّة للاعداء العامّة من الأمّة فليكن ضغوك لهم و ميلك معهم1؛ «ستونهاي استوار دين و اجتماعهاي پرشور مسلمانان و نيروهاي ذخيره دفاعي عموم مردم مي‏باشند پس به آنها گرايش و اشتياق داشته باش!
ميل و گرايش زمامداران و رهبران جامعه اسلامي بايد به سوي توده مردم باشد نه خواص؛ زيرا اين توده مستضعف و متوسط جامعه است كه هنگام سختي روزگار، بردبارتر و در شرايط سخت پشتيبان رهبران و حكومت است: «دوست داشتني‏ترين چيزها در نزد تو در حق ميانه‏ترين و در عدل فراگيرترين و در جلب خشنودي مردم گسترده‏ترين باشد كه همانا خشم عمومي مردم، خشنودي خواص را از بين مي‏برد. اما خشم خواص را خشنودي همگان بي اثر مي‏كند. آنان همواره بار سنگيني را بر حكومت تحميل مي‏كنند؛ زيرا در روزگار سختي ياريشان كمتر و در اجراي عدالت از همه ناراضي‏تر و در خواسته‏هايشان پافشارتر و در عطا و بخششها كم سپاستر و بهنگام منع خواسته‏ها دير عذر پذيرتر و در برابر مشكلات كم استقامت‏تر مي‏باشند... »2
امام عليه‏السلام مالك اشتر را در بيان فوق به سه چيز مهم و ارزشمند دعوت فرموده‏اند:
1ـ در حق ميانه‏ترين !
2ـ در عدل فراگيرترين
3ـ در جلب خشنودي مردم گسترده‏ترين باش.
رعايت حقوق عامه و عدل از مظاهر مهم حكومت داري است كه حضرت بدان سفارش اكيد مي‏نمايد. ايشان همانگونه كه به زمامداران خويش سفارش به رفع فقر و بيچارگي و رسيدگي به امور ضعيفان مي‏كنند، از طرف ديگر به رعايت عدل و ميانه‏روي تأكيد مي‏ورزند. چه اينكه با
رعايت عدالت، فقر نيز از جامعه ريشه‏كن مي‏شود: استعمل العدل و احذر العسف و الحيف فإن العسف يعود بالجلاء و الحيف يدعو الي السيف1؛ «عدل را پيشه كن و از ستمگري و بي عدالتي دوري كن كه ستم و تجاوزگري جلاي وطن را براي مردم پديد آورد و بي عدالتي مردم را به طرف اسلحه و برخورد مي‏كشاند.
امام عليه‏السلام حتي به كارگزاران خود درباره نگاه به اقشار مختلف جامعه سفارش مي‏كند تا مبادا اين نگاهها سبب تبعيض و بي‏عدالتي ميان خواص جامعه و ضعيفان گردد. حضرت به محمدبن ابي بكر مي‏فرمايند: فاخفض لهم جناحك، ألن لهم جانبك و ابسط لهم وجهك و آس بينهم في اللّحظة و النظرة حتي لا يطمع العظماء في حيفك لهم ولا ييأس الضعفاء من عدلك عليهم فإن الله يسائلكم معشر عباده عن الصغيرة من اعمالكم و الكبيرة و الظاهرة و المستورة فإنّ يعذّب فأنتم ظالم و إن يعف فهو اكرم2 ؛ «در برابر مردم فروتن، نرمخو، مهربان، گشاده‏رو و خندان باش! در نگاههايت و در نيم نگاه و خيره شدن به مردم، به تساوي رفتار كن تا بزرگان در ستمكاري تو طمع نكنند و ناتوانها در عدالت تو مأيوس نگردند؛ زيرا خداوند از شما بندگان درباره اعمال كوچك و بزرگ، آشكار و پنهان خواهد پرسيد. اگر كيفر دهد شما استحقاق بيش از آن را داريد و اگر ببخشد از بزرگواري اوست.
ظلم و بي عدالتي كه نتيجه آن گرسنگي و فقر و افزايش ستم زورگويان و حاكمان جامعه مي‏باشد، چنان در نزد خداي تعالي قبيح است كه از علما بر ستاندن حق مظلومان و گرسنگان عهد و پيمان مي‏گيرد. امام علي عليه‏السلام مي‏فرمايند: «سوگند به خدايي كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت‏كنندگان نبود و ياران، حجت را بر من تمام نمي‏كردند، و اگر خداوند از علما، عهد و پيمان نگرفته بود كه در برابر شكم بارگي ستمگران و گرسنگي مظلومان سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مي‏ساختم.»
بنابر اين از وظايف مهم رهبران جامعه اسلامي، احقاق حق گرسنگان از ستمگران و زراندوزان شكم سير مي‏باشد كه در غير اينصورت نعمت خدا بزودي تغيير مي‏يابد: و ليس شي‏ء أدعي إلي تغيير نعمة الله و تعجيل نفمته من إقامة علي ظلم فإنّ الله سميع دعوة المضطهدين (المظلومين) و هو للظالمين بالمرصاد3؛ «و بدان هيچ چيزي در تغيير نعمتهاي خدا و تعجيل انتقام و كيفرش از اصرار بر ستم سريعتر و زود رس‏تر نيست؛ چرا كه خداوند دعا و خواسته مظلومان را مي‏شنود و در كمين ستمگران است.
7ـ عدم عبرت از عوامل انحطاط و سقوط امتهاي پيشين
عبرت نگرفتن از گذشتگان خود عامل سقوط حكومتها به حساب نمي‏آيد، ولي مطالعه در احوالات پيشينيان و عبرت‏آموزي از آن، جامعه‏ها را از سقوط بازداشته و به سوي عزت پيش مي‏برد؛ چرا كه تاريخ پيوسته در حال تكرار است؛ تكرار موضوعات، شرايط، شكستها و پيروزيها. بنابراين از تاريخ مي‏توان پند آموخت و از تجربيات آن براي حفظ و بقاي جامعه استفاده كرد؛ إنّ الدهر يجري بالباقين كجريه بالماضين... متشابهة اموره4 ؛ «روزگار همانگونه كه بر گذشتگان جريان داشت، بر حاضران نيز جاري است... (كارهاي روزگار) بر گذشتگان و حاضران بر هم شباهت دارد.
تنها ديده‏هاي تيزبين و دلهاي شفاف و عقلهاي خردورز و افهام كاوشگر مي‏توانند از اين جريانات، عبرت لازم را بگيرند و نكته‏هاي آن را استخراج كنند و بر دنياي فعلي خود تطبيق دهند: لقد كان في قصصهم عبرة لاولي الألباب5 ؛ «به تحقيق در قصه‏هاي آنان عبرت گرفتن براي صاحبان خرد وجود دارد.»
قد خلت من قبلكم سنن فسيروا في الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين6؛ «پيش از شما سنتهايي گذشت. پس در زمين سير كنيد و سرانجام تكذيب كنندگان را بنگريد... »
تمام قصص قرآن كريم براي پندآموزي و عبرت‏گيري از امتهاي
پيامبران پيشين است تا مبادا آنچه را كه آنان كردند، مسلمانان در زمان خود انجام دهند: فاعتبروا بحال ولله اسماعيل و بني اسحاق و بني اسرائيل عليهم‏السلام فما اشدّ اعتدال الاحوال و أقرب الاشتباه الأمثال1؛ «پس از احوال فرزندان اسماعيل، اسحاق و يعقوب پند گيريد كه «چقدر سرگذشتها با هم متناسب و داستانها شبيه و نظير يكديگرند.»
حضرت عليه‏السلام در ادامه مي‏فرماينـد: و احذروا مانزل بالامم قبلكم من المتلات بسوء الافعال و ذميم الاعمال فتذكّروا في الخير و الشرّ احوالهم و احذروا أن تكونوا أمثالهم2؛ «از مايه‏هاي عبرتي كه بر پيشينيان شما به خاطر اعمال بد و كردار ناپسندشان فرود آمده است، دوري گزينيد. بنابراين حالات خير و شر آنان را به خاطر آوريد و از اينكه همانند آنان شويد، برحذر باشيد.
و اعتبروا بما قد رأيتم من مصارع القرون قبلكم3؛ «از آنچه در ميدانهاي نابودي امتهاي پيشين ديده‏ايد، عبرت گيريد( به عوامل سقوط و انقراض آنان توجه كنيد)!
امام عليه‏السلام در خطبه «قاصعه» به نكات بسيار ارزشمندي اشاره كرده‏اند كه توجه خوانندگان را به مطالعه عميق و دقيق آن دعوت مي‏كنيم. امام عليه‏السلام در قسمتهاي آخر اين خطبه بوضوح از مردم مي‏خواهد كه از آنچه بر سر امتهاي پيشين به جهت انجام افعال مذموم آمده است، پند گيرند: «و احذروا ما نزل بالأمم قبلكم من المثلات بسوء الأفعال و ذميم الأعمال فتذكّروا في الخير و الشرّ احوالهم و احذروا ان تكونوا أمثالهم فإذا تفكّرت في تفاوت حاليهم فالزموا كل امر لزمت العزة به شأنهم و زاحت الاعداء له عنهم مدّت العافية به عليهم و انقادت النعمة له معهم و وصلت الكرامة عليه حبلهم من الاجتناب للفرقة و اللزوم للألفة4...؛ «از كيفرهايي كه بر اثر كردار بد و كارهاي ناپسند بر امتهاي پيشين فرود آمد، خود را حفظ كنيد و حال گذشتگان را در خوبيها و سختيها به ياد آوريد و بترسيد كه همانند آنها باشيد! پس آنگاه كه در زندگي گذشتگان مطالعه مي‏كنيد، عهده‏دار چيزي باشيد كه عامل عزت آنان بود و دشمنان را از سر راهشان برداشت و سلامت و عافيت زندگي آنان را فراهم كرد و نعمتهاي فراوان را در اختيارشان گذاشت و به آنان كرامت بخشيد كه از تفرقه و جدايي اجتناب كردند و بر وحدت همت گماشتند و يكديگر را به وحدت واداشته سفارش كردند.»
و از كارهايي كه پشت آنها را شكست و قدرت آنها را در هم كوبيد، چون كينه‏توزي با يكديگر، پر كردن دلها از بخل و حسد، به يكديگر پشت كردن و از هم بريدن و دست از ياري هم كشيدن بپرهيزيد! و در احوال مؤمنان پيشين انديشه كنيد كه چگونه در حال آزمايش و امتحان به سر بردند؟ آيا بيش از همه مشكلات بر دوش آنها نبود؟ و آيا بيش از همه مردم در سختي و زحمت نبودند؟ و آيا از همه مردم جهان بيشتر در تنگنا قرار نداشتند؟»
خاتمه
از مجموع آنچه گذشت مي‏توان دريافت كه ديدگاه امام عليه‏السلام در نهج‏البلاغه نسبت به آسيب‏شناسي جامعه اسلامي بسي گسترده و عميق است، آنچنانكه غوطه‏ور شدن در آن مجال و دقت بسيار مي‏طلبد. دقت بر روي هر نكته‏اي در اين باب، ما را با دنياي از سخن و معرفت روبرو مي‏سازد.
آنچه در مجموع بيان شد مهمترين آسيبها را در بر مي‏گيرد. آسيبهايي كه اگر بدان توجه نگردد، منجر به فروپاشي حكومت مي‏شود. اين مهم در بيانات حضرت نيز بيشتر و جدي‏تر مورد تأكيد قرار گرفته است. لذا با مهمترين آسيبها شروع و به ترتيب اهميت پيش رفتيم. البته هريك از اين آسيبها به ديگري مربوط است و گاه حضرت در كلام خويش چندين آسيب را بر مي‏شمرد.
آن‏گاه كه حضرت از سزاواري حق خود در امر حكومت نسبت به ديگران، سخن مي‏گويد نه به خاطر به دست آوردن حكومت است كه از آن مي‏هراسد كه جامعه اسلامي دچار آسيبهايي جدي گردد كه با گرفتن زمام امور به دست حضرت بسياري از اين آسيبها دفع مي‏گردد. لذا تا زماني كه حضرتش زنده بود، امّت دچار آسيبهاي جدّي و ريشه‏اي
نگشت و اگر هم مي‏گشت آثار آن با هوشياري بهنگام حضرت، بي اثر مي‏گشت. اما با عروج ملكوتي اميرمؤمنان عليه‏السلام امت دچار آسيبهايي گشت كه تا سالها بعد نتوانست از عواقب شوم آن رهايي يابد.
در پايان اميد آن داريم كه با آسيب‏شناسي دقيق جامعه اسلامي از ديدگاه حضرت و با تأسي به فرمايشهاي گرانبهاي او بتوانيم جامعه اسلامي خويش را از گزند آسيبهاي گوناگون در امان داريم و اين امانت الهي را به صاحب اصلي آن، حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) تقديم نماييم .
ان شاءالله". فاطمه نقیبی

منبع : سایت سراج