بی حضورش من چه گویم از بهار ؟
باز آمد نوبهار دیگری سبزه و باغ و چنار دیگری
باز شد گسترده باغ نوبهار تازه شد دلها در این شهر و دیار
قلب من اما خدایا خسته است بر لب دریای غم بنشسته است
این بهاران یک گل نرگس نداشت در دل ما غنچه شادی نکاشت
بی حضورش من چه گویم از بهار؟ شادمان از گردش لیل و نهار؟
هر گلی در نوبهاران کو شکفت از غم زیبا گل نرگس بگفت
سبزه و باغ و درخت و لاله زار با زبان حال خود گریان و زار
بلبلان در سبزه زاران در نوا العجل زیبا گل نرگس بیا
گریه ابر بهاری پر غم است قطره های اشک گل در شبنم است
در میان گریه و شور و نوا در بهاران من چه سازم ای خدا ؟
من چه سازم بی حضورش در بهار؟ بی حضورش چون روم در سبزه زار ؟
عید من با چشم او روشن شود قلب من با مهر او گلشن شود
سبزه زارانم ردای سبز اوست غنچه بشکفته ام لبخند اوست
روز میعادش بهار و عید ماست هر کلام ناب او منشور ماست
ای خدا تکمیل کن عید مرا شادی و عید و بهار و سبزه را
منتی بگذار با تعجیل عشق با حضور حضرت سردار عشق
نو بهاران را به نامش زنده کن دیده ها با عشق او تابنده کن
نوزدهم اسفند 1389

منتقم از راه آید عاقبت
منتقم از راه آید عاقبت بر شب غمبار تابد عاقبت
منتقم با صد هزاران شاه بیت از در اسرار آید عاقبت
منتقم در دست گیرد ذوالفقار بر سر اشرار ساید عاقبت
منتقم با رمز خونبار حسین ریشه کن کفار سازد عاقبت
منتقم با آن ردای احمدی چون مه انوار تابد عاقبت
منتقم در دست دارد مصحفی رسم او جاوید سازد عاقبت
آسمان هم قطره های عشق را بر دل هر بنده بارد عاقبت
این جهان غرق در جهل و گناه مقتدای خویش یابد عاقبت
مردمان گردند تسلیم خدا زین سبب ابلیس نالد عاقبت
کهکشان و ساکنان عرش هم نغمه توحید خواند عاقبت
خاک هم گنجینه های خفته را بر امامش فاش سازد عاقبت
شیعه دلخسته چشم انتظار بر امام خویش نازد عاقبت
بیست و چهار آذر 1389
