شبی به یاد ماندنی در نجف اشرف

نمي دانم از كدام خاطره  سفرم به عتبات عاليات سخن بگويم . حضور در كربلا و نجف  سراسر خاطره است . اصلا از زماني كه قصد مي كني به زيارت آن بزرگواران نائل شوي ،همه افكار ، رفتار و  مشاهدا تت ، به آرشيو زيباترين خاطراتت مي پيوندد .
 آذر ماه سال 1385 خداوند به من و دوستانم  اجازه داد كه به پابوسي  حرم متبرك امام علي عليه السلام و امام حسين عليه السلام نائل شوم . در اولين شب جمعه حضورمان در نجف اشرف به اتفاق دوست عزيزم خانم  سهيلا اسدي  مراسم اعمال شب جمعه را در حرم  مطهر امام علي عليه السلام بجا آورديم . جاي همه شما واقعا خالي خالي بود ، از آنجا كه  دربهاي حرم در شبهاي غير از شب جمعه ، راس ساعت 12 شب به روي زائران امام علي بسته مي شود ، در آن شب جمعه ، بسياري از زائران به تصور آنكه آن شب نيز درهاي حرم راس ساعت 12 بسته خواهد شد به حرم نيامدند و زماني كه من و دوستانم وارد صحن مطهر شديم با صحنه جالبي روبرو شديم ، تنها 40 يا 50 نفر در حرم مطهر امام علي حضور داشتند . از خوشحالي بال در آورديم و به همراه ساير دوستان مشغول دعا و زيارت شديم ،حدود ساعت يك نيمه شب بود كه متوجه شديم خادمان حرم مطهر  در حال نظافت صحن مطهر هستند . به خانم اسدي گفتم : تا نظافت تمام نشده برويم و از انها بخواهيم كه به ما هم اجازه نظافت بدهند . با اجازه يكي از خادمان ،  جارو را به  دست گرفتم. هرگز آن لحظه را فراموش نمي كنم ، انگار همه دنيا را به من داده بودند ، شب جمعه ماه ذي القعده ، حرم امام علي و در دست گرفتن جاروي ويژه حرم ، از خوشحالي دست از پا نمي شناختم ، همه دوستان ، فاميل ، اساتيد و شاگردانم را به ياد آوردم و براي همه دعا مي كردم ، با هر حركت جارو ، احساس مي كردم ، لطفي بزرگ از جانب خداوند نصيبم شده است . در حين جارو زدن با امام عزيزم نيز درد دل مي كردم و از اينكه چنين افتخاري را نصيبم كرده اند تشكر مي كردم .  هنوز دقايقي از اين فيض بزرگ نگذشته بود كه ديدم خانمي سراسيمه به سويم آمد و گفت : ميايي به اتفاق هم به ايوان طلا برويم ؟ گفتم از خدا مي خواهم ولي مگر اجازه مي دهند كه خانمها هم در آن مكان قرار بگيرند ؟ گفت : من از يكي از خادمين خواستم اجازه بدهد كه در ايوان طلاي امام علي نماز بخوانم كه آن خادم گفت چون فضاي بيروني صحن مطهر خلوت است برو و از يكي از خانمها  بخواه كه با تو همراه باشد . من به محض اينكه اين مطلب را شنيدم سر از پا نشناخته به همراه خانم اسدي به سمت ايوان طلا حركت كردم . نمي دانيد چه صفايي داشت . انگار همه دنيا مال من بود ، در آن لحظه هيچ چيزي از خدا نمي خواستم . تمام فكر و ذكرم اين بود كه مبادا در پايان نماز فردي از قلم بيافتد و نتوانم براي او دعا كنم . پس از پايان نماز  آرامشي عجيب بر من مستولي شده بود . آرام به اطرافم نگاه كردم و وقتي ديدم خادم حرم متوجه ما نيست به سرعت بلند شدم و  چند ركعت ديگر نماز زيارت به نيابت از اموات قرائت كردم .
با سروري وصف نا پذير به صحن مطهر برگشتيم و مشغول قرائت زيارت شديم.
هر چه به  نيمه شب نزديك مي شديم حرم خلوت تر مي شد ، من و دوستانم كه غرق در قرائت زيارت جامعه ائمه المؤمنين بوديم از اينكه مي توانستيم در هر بخش از دعا اعمال مخصوص آن قسمت را انجام داده و براي مثال ضريح مطهر را بوسيده و يا به قسمت بالاي سر حضرت برويم حسابي صفا مي كرديم و براي اين فيض بزرگ مرتب از خداوند تشكر مي كرديم ، مساله اي كه براي خودم بسيار لذتبخش بود اينكه براي دقايقي حرم در سكوت كامل بود و تنها صداي خواندن من بود كه در حرم طنين انداز شده بود ، در آن لحظات هم بسيار خوشحال بودم و هم از حضرت علي بسيار شرمنده بودم كه جسارت كرده و با صداي تقريبا بلند در حرمش زيارتنامه مي خواندم، در پايان دعا من و همه دوستانم خود را به ضريح چسبانديم و براي همه دعا كرديم، از اينكه خيلي راحت با امام حرف مي زديم و بدون كوچكترين اضطراب و سرو صدا با حضرت درد دل مي كرديم لذت مي برديم  ، آن چيزي كه لطف و كرامت حضرت را در آن شب عزيز بر ما آشكار تر كرد اين بود كه به محض آنكه صلوات آخر دعا را قرائت كرديم ناگهان جمعيت زيادي از زائران در حدود 200 نفر يا بيشتر وارد حرم شدند و ديگر امكان ارتباط نزديك و در كنار ضريح براي ما ميسر نبود و آنجا بود كه باز هم از كرم و لطف خاندان گرام پيامبر صلوات الله عليه شگفت زده شدم .خداما را از زائران واقعي ائمه اطهار عليهم السلام قرار دهد ان شاء الله

 

 


آواهای عاشقانه در حرم ابا عبدالله الحسین

از اینکه در زیر گنبد مطهر ابا عبد الله نماز زیارت می خواندم احساس شادی زاید الوصفی داشتم. تصمیم گرفته بودم حال که افتخار زیارت اباعبد الله نصیبم شده است تا می توانم برای اموات و ملتمسین دعا نماز بخوانم و آنها را نیز در این فیض بزرگ شریک کنم .   ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود ، حرم حضرت تقریبا خلوت بود و خیلی از زائران برای استراحت بعد از ظهر به مکانهای اقامت خود رفته بودند.
در رکعت دوم نماز بودم که ناگاه صدای گوشنوازی به گوشم رسید ، به نظرم آمد که جمعیتی حدود چهار صد یا پانصد نفر بانوی  جوان به حرم آمده اند و با صدای موزون و سوزناکی گریه می کنند.گوشنوازی این صدا از این جهت بود که صدای گریه و شیون این بانوان همچون یک قطعه موسیقی ، موزون و هماهنگ بود و سوزناکی آن از این جهت که صدای این بانوان به گونه ا ی غمناک بود که گویا همین لحظه عزیزی را از دست داده بودند ، اگر چه مشغول نماز بودم اما این صدای عجیب توجهم را بشدت به خود مشغول کرد ،با خود می گفتم این کاروان چه کاروانی است که اینگونه موزون و سوزناک برای حضرت ابا عبد الله اشک می ریزد ، لحظه شماری می کردم تا پس از اتمام نماز  این کاروانیان و گریه های سوزناکشان را ببینم و با انها همنوا شوم ، وقتی نمازم به پایان رسید به سرعت به اطراف نگاه کردم ، هر چه گشتم جز همان چند نفری که در اطراف ضریح بودند کس دیگری را ندیدم ولی باز آن صدا به گوشم می رسید ،نمی دانستم چه پاسخی به این پرسش درونیم بدهم ؟این صدا از کجا بود ؟ این بانوان چگونه با این صدای روحنواز و به صورتی زیبا و هماهنگ گریه می کردند؟ چرا من این صدا را می شنیدم اما صاحبان صدا را نمی دیدم ،هر چه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید . در افکار خود غرق بودم که ناگاه نکته ای به ذهنم جرقه زد ، شنیده بودم که فرشتگان عالم ملکوت پس از به شهادت رسیدن امام حسین و یاران وفادارش در اطراف مضجع شریف آن  حضرت به عزاداری پرداخته اند  وهمچنان  تا قیامت برای ابا عبدالله به عزاداری مشغول خواهند بود. از حرم امام حسین خارج شدم و لی آن صدا  همچنان در گوشم طنین انداز بود.
پس از بازگشت از سفر عتبات عالیات ، تا مدتها ،حتی زمانی که به خواب می رفتم  آن صدای زیبا را می شنیدم و خاطرات زیبای سفر به کربلای معلی در ذهن و جانم زنده می شد ، تا اینکه یک روز بر حسب اتفاق ، کتابی در باره واقعه کربلا بدستم رسید که در آن در باره یکی از فرشتگان مقرب خداوند مطالبی نوشته شده بود ،
خلا صه آن داستان این بود که.........

زمانی كه جبرئيل  امین برای ابلاغ پیامی به محضر مبارک  رسول اکرم(ص) به زمین فرود می آمد در بين راه فرشته‌ای را می بیند كه بر روی زمين ناله و فرياد می‌كند.
جبرئيل به آن فرشته كه نامش فطرس بود نزدیک شده و از او می پرسد: ای فطرس، برای چه اين گونه ناله و فریاد می کنی؟ فطرس می گوید: ای جبرئيل امین، خداوند مرا به كاری امر كرد؛  اما من سرپيچی نمودم و بال و پرم اینگونه که میبینی سوخت .
فطرس از جبرئيل می پرسد: شما كجا می‌رويد؟
جبرئیل می گوید: به خدمت رسول خدا(ص) می‌روم. فطرس ناله‌ای زده و می گوید: اگر امكان دارد مرا هم با خود به  خدمت حضرت رسول(ص) ببريد. تا شايد آن حضرت در حق من دعا كند و بال و پرم به حالت اول بازگردد. جبرئيل هم پذیرفته و  فطرس فرشته را با خود به خدمت آن حضرت می برد.
جبرئیل و فطرس فرشته زمانی به محضر پیامبر می رسند که امام حسین (ع)  نیزدر كنار پيامبر(ص)مشغول بازی بود. پیامبر از ماجرای فطرس با خبر می شود  و به او می فرماید: ای فطرس، جلو بيا و بال و پر  خود را به  بدن حسين(ع) بمال.
فطرس بدن خود را به بدن امام حسين(ع)می  مالد و در همان موقع بال و پر فطرس باز شده و پرواز می کند و به مقام و مكان خود در آسمان باز می گردد.
زمانی می گذرد و واقعه جانسوز کربلا رخ می دهد . زمانی که فطرس از واقعه کربلا مطلع می شود به خداوند عرض می کند: خدایا ، ای كاش زودتر
از این واقعه خبر دار می‌شدم و با فرشتگان دیگر به یاری حسین و یارانش  می  شتافتم  .از سوی خداوند  خطاب می رسد كه: ای فطرس به همراه  هفتاد هزار فرشته ای كه در معیت تواند به زمین  برويد و در جوار مرقد حسین  معتکف  شويد و در سوگ مصيبت او اشک بریزید. فطرس به همراه دیگر  فرشتگان ديگر به سرزمين كربلا فرود می آید و به آن چه كه خداوند به او امر فرموده بود  تا روز جزا در سوگ حسین و یاران با وفایش عاشقانه اشک میریزد.......

ام شهاب محب واقعی ابا عبدالله

....دومين روزي بود كه در كربلا اقامت داشتيم . نمي توانم بگويم كه چه حالي داشتم ، حالتي بين واقعیت و رویا، هشياري و مستي ، خواب و بيداري ، از دیدن آنهمه زیبایی شگفت زده شده بودم ، در همام روزها بود که با فردی آشنا شدم که الحق باید گفت اصل  مهرورزی و عشق ورزیدن را باید از او فرا گرفت . بگذارید تا ماجرای آشنایی خود با این انسان حقیقتا مهرورز را برای شما نقل کنم. ساعت 2 بعداز ظهر بود ،از بين الحرمين گذشتم و وارد حرم ابا عبد الله الحسین علیه السلام  شدم . تصمیم گرفته بودم آنروز در زير قبه متبركه به نیابت از اموات شیعه چند رکعت نماز زيارت بخوانم ، گوشه اي  از آن مكان مقدس را انتخاب كردم و به قرائت زيارت مشغول  شدم  كه ناگاه صداي  آرام و دلنشيني شنیدم که خطاب به زوار ابی عبدالله با بیان همراه با احترام بسیار و ملاطفتی  آرامشبخش می گفت :
عزيزم ، عزيزمن، لطف کنید و کمی جابجا شوید، شما سر راه زوار ابا عبدالله
نشسته ايد .  . . .
برگشتم و به صاحب صدا نگريستم . يكي از خدام حرم حضرت ابا عبدالله بود كه با چهره دلنشين و رفتاری همراه با احترام بسیار محل عبادت زائران را نظافت می کرد. برايم عجيب بود كه اين خادم امام حسين چه زيبا و سليس به زبان فارسي سخن مي گويد. صداي آرام و چهره دوست داشتني اين خانم سبب شد که در گفتگو با او از حالات و داستان زندگیش جویا شوم :
نامش ام شهاب ، اصالتا عرب و از اهالی كربلا بود . آنگونه كه او برايم تعريف كرد مدت 20 سال يعني از آغاز تجاوز صدام ملعون به ايران ، به همراه همسرش از عراق خارج شده و در تهران زندگي مي كرده است . جالب اينكه ام شهاب در تمام مدتي كه در ايران بوده در محله تهرانسر سكونت داشته است و به همين دليل بود كه همانند ايرانيان ، آرام و راحت به زبان فارسي سخن مي گفت .
ام شهاب در باره اینکه چه شد که به خدامی حرم ابا عبدالله پذیرفته شد اینگونه تعریف کرد که :
پس از پايان جنگ ، به اتفاق همسرم به كربلا برگشتيم . پس از بازگشت به كربلا ،  هر روزبه زيارت حرم حضرت ابا عبدالله مي رفتم واز حضرتش در خواست مي كردم مرا به خادمي حرم شريفش بپذيرد .
ام شهاب گفت : با اينكه خدا مصلحت ندانسته كه تا اين لحظه به من و همسرم فرزندي عنايت كند اما من از امام حسين چيزي جز توفيق خادمي حرمش را در خواست نمي كردم .
ام شهاب ادامه داد : سه ماه پياپي از امام حسين درخواست مي كردم كه مرا به خادمي خود بپذيرد ، تا اينكه از طريق يكي از دوستان به من خبر دادند كه براي نظافت  بخش قبه متبركه حرم امام حسين عليه السلام به خادمي نياز دارند . از شوق مي خواستم پرواز كنم .آن واسطه گفته بود اگر اين خانم مدت سه ماه از پس اين  مسوولیت به خوبي برآيد به عنوان خادم رسمي حرم امام حسين پذيرفته خواهد شد .
خلاصه ام شهاب از آزمون سه ماهه خادمي حضرت ابا عبدالله بخوبي برمی آید و به عنوان خادم رسمي حرم امام حسين عليه السلام پذيرفته می شود.
البته ماجرا به همين جا ختم نمی شود .
ام شهاب كه افتخار خادمي حرم ابا عبدالله را با دعاهاي بسيارو رازو نيازهاي شبانه  بدست آورده  بود ، هرگز حاضر نبود كه اين شرافت را با امتيازهاي  دنيايي عوض كند و به همين دليل هيچ حقوق و مستمري خاصي   از آستان مطهر حرم امام حسين در يافت نكرد ، زيرا اين افتخار با هيچ ارزش ديگري قابل مقايسه نيست . البته باز هم ماجرا به همين جا ختم نمي شد . فرداي آنروز یکی از همسفرانم که به حرم ابا عبدالله رفته و او نیز با ام شهاب آشنا بود ماجرای گفتگویش با خانم سیده ای در حرم ابا عبد الله را اینگونه برایم  نقل کرد . بگذارید باقی ماجرا را از زبان همسفرم نقل قول کنم : در گوشه اي از حرم نشسته بودم كه خانمي بدون هيچ مقدمه باب گفتگو را با من باز كرد .او به من گفت که يكي از سادات اهل بيت پيامبر صلوات الله عليه است . سپس  در حالي كه ام شهاب را به من نشان مي داد پرسيد : اين خانم را مي شناسي ؟
و زماني كه با پاسخ مثبت من روبرو شد  ادامه داد :  ام شهاب خادم رسمي حرم اباعبدالله است اما هيچ حقوقي از متوليان حرم دريافت نمي كند و اين كار را تنها به عشق مولايش حسين انجام مي دهد و با اينكه فرزندي هم ندارد اما هرگز به خود اجازه نداده كه از امام حسين چيزي در خواست كند و با من در خواب ديده ام كه :اين خانم سيده ادامه داد : زائران ابا عبدالله نيز با نهايت احترام رفتار می کند.
حبيب بن مظاهر نام ام شهاب را در دفتر مخصوص دوستان و یاران  خود ثبت كرده است .
آري اينست اجر كساني كه براي خدا كار مي كنند و اجر اعمال خود را تنها از خدا و اهل بيت پيامبر اینست پاداش کسانی که خالصانه و بی هیچ شائبه مادی و دنیایی به اهل بیت پاک پیامبر عشق می ورزند.مي خواهند .
خوشا به حالت ام شهاب ، خوشا به حالت كه امام حسين دوستت دارد و تو را در فهرست يارانش قرار داده است . كاش ما هم همانند تو باشيم .
كاش ابا عبدالله به ما هم عنايت فرمايد و كاش ما هم مانند تو بتوانيم تنها براي خدا و اهل بيت پاك پيامبر قدم برداريم .
ان شاء الله

صفحه اول